تبلیغات
راز بهتر زیستن و بهتر زندگی کردن - مطالب دی 1388
راز بهتر زیستن و بهتر زندگی کردن
بیا لبخند بزنیم بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا . . .

بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 29 دی 1388

پدر بزرگ، درباره چه مى‌نویسید؟
-
درباره تو پسرم. امّا مهم‌تر از آنچه مى‌نویسم، مدادى است که در دست دارم و با آن مى‌نویسم. مى‌خواهم وقتى بزرگ شدى، مثل این مداد بشوى.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصى در آن ندید و گفت: این هم مثل بقیه مدادهایى است که دیده‌ام
.
پدر بزرگ گفت: بستگى دارد چطور به آن نگاه کنى. در این مداد پنج صفت هست که اگر تو هم به دست آورى براى تمام عمرت به آرامش مى‌رسى
!
صفت اول این که مى‌توانى کارهاى بزرگ و با ارزشى بکنى امّا هرگز نباید فراموش کنى که دستى وجود دارد که حرکت تو را هدایت مى‌کند اسم این دست خداست. او همیشه باید تو را در مسیر اراده‌اش حرکت دهد
.
صفت دوم این که باید گاهى از آنچه مى‌نویسى دست بکشى تا تراشیده شوى. این باعث مى‌شود کمى رنج بکشى اما آخرکار، نوکت تیزتز مى‌شود و اثرى که از خود بجا مى‌گذارى ظریف‌تر و تمیزتر مى‌شود. پس بدان که باید رنج‌هایى را تحمل کنى چرا که این رنج‌ها باعث مى‌شوند موجود بهترى گردى
.
صفت سوم این که مداد اجازه مى‌دهد براى پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم. تو هم بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدى نیست. در واقع براى این که خودت را در مسیر درست نگهدارى، ضرورت دارد
.
صفت چهارم این است که چوب یا شکل خارجى مداد مهم نیست، زغالى که داخل آن است اهمیت دارد. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است
.
و سرانجام صفت پنجم مداد این است که همیشه اثرى از خود به جا مى‌گذارد. پس بدان هر کار در زندگیت مى‌کنى، ردّى به جا مى‌گذارد. پس سعى کن نسبت به هر کارى که مى‌کنى هشیار باشى و بدانى چه مى‌کنى




طبقه بندی: تکنیکهای موفقیت،  داستانهای موفقیت، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : دوشنبه 28 دی 1388

آیا شما به یک راننده بد، پیشخدمت بی‌ادب، رئیس پرخاشگر و یا کارمند بی‌توجه اجازه می‌دهید که روزتان را خراب کند؟ آدم موفق کسى است که بتواند به سرعت تمرکزش را بر روى چیزهاى مهم برگرداند.
من این درس مهم را شانزده سال پیش هنگامى که در صندلى عقب یک تاکسى نشسته بودم یاد گرفتم
.
ماجرا از این قرار بود که تاکسى ما داشت بین دو خط و به طرز صحیحى حرکت می‌کرد که ناگهان یک ماشین سیاه رنگ به سرعت از پارک در آمد و جلوى ما سبز شد. راننده تاکسى به شدت بر روى پدال ترمز کوبید و فرمان را چرخاند تا با آن ماشین تصادف نکند. صداى جیغ لنت‌هاى ترمز تاکسى بلند شد و تاکسى در فقط چند سانتی‌مترى آن ماشین متوقف شد
.
راننده آن ماشین سیاه رنگ با آن که مقصر بود شیشه را پائین کشید و در حالى که به شدت عصبانى بود شروع به بد و بیراه گفتن به راننده تاکسى کرد. راننده تاکسى فقط لبخندى زد و براى او دست تکان داد و راهش را ادامه داد. من به او گفتم: «چرا چیزى بهش نگفتی؟ داشت ما را به کشتن می‌داد

و این آن چیزى است که راننده تاکسى به من جواب داد و من آن را «قانون ماشین زباله» نام نهاده‌ام
:
«
خیلى از مردم مثل ماشین جمع‌آورى زباله هستند. همان گونه که این ماشین‌ها زباله‌ها را از این طرف و آن طرف جمع می‌کنند آن‌ها هم خشم، عصبانیت، کینه، عقده‌هاى جورواجور، ناکامى و رنجش را از محیط پیرامونشان در خود جمع می‌کنند. هنگامى که ماشین زباله پر شد نیاز به جایى براى خالى کردن محموله‌اش دارد. این افراد هم همین طورند و اگر به آن‌ها اجازه بدهى، بارشان را روى سر شما خالى می‌کنند. بنابراین هرگاه کسى خواست این کار را با تو بکند فقط لبخند بزن، برایش دست تکان بده، برایش آروزى موفقیت کن و بگذار بگذرد و رد شود. از این کار ضرر نخواهى کرد

این حرف او مرا به فکر فرو برد. چند بار تا کنون اجازه داده بودم ماشین زباله بارش را روى سر من خالی کند؟ و چند بار تاکنون من هم به نوبه خود آن زباله‌ها را برداشته و روى سر مردم دیگر (در محل کار، در خانه، در خیابان) ریخته بودم؟ از آن روز بود که تصمیم گرفتم به توصیه راننده تاکسى عمل کنم
.
باور کنید که هیچ چیز در این دنیا بی‌دلیل اتفاق نمی‌افتد. هرگز اجازه ندهید ماشین زباله بارش را روى سر شما خالی کند.




طبقه بندی: تکنیکهای موفقیت، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : دوشنبه 28 دی 1388

 

هر روز ١٠ تا ٣٠ دقیقه پیاده‌روى کنید و به هنگام راه رفتن، لبخند بزنید. این بهترین داروى ضدافسردگى است.
٢- هر روز حداقل ١٠ دقیقه در یک مکان کاملاً ساکت و بى‌سر و صدا بنشینید
.
٣- هرگز از خوابتان نزنید. یک دستگاه ضبط فیلم بخرید و برنامه‌هاى تلویزیونى مورد علاقه‌تان که شبها دیروقت پخش مى‌شوند را ضبط کنید و روز بعد ببینید
.
٤- هر روز صبح که از خواب بلند مى‌شوید، جمله زیر را تکمیل کنید
:
«
هدف امروز من ....................... است

٥- با این سه «الف» زندگى کنید: انرژى، اشتیاق، احساس یگانگى

٦- نسبت به سال قبل کتاب‌هاى بیشترى بخوانید و بازى‌هاى بیشترى بکنید.
٧- هر روز زمانى را براى دعا، مدیتیشن، یوگا و یا نظایر آن بگذارید
.
٨- با افراد بالاتر از ٧٠ ساله و نیز افراد کمتر از ٦ ساله وقت بگذرانید
.
٩- به هنگام بیدارى، رویاپردازى کنید
.
١٠- بیشتر از میوه‌ها و سبزیجات تغذیه کنید
.
١١- چاى سبز، مقدارى زیادى آب، کلم، بادام و فندق را در رژیم غذایى روزانه‌تان بگنجانید
.
١٢- سعى کنید هر روز بر روى لب حداقل سه نفر لبخند بیاورید
.
١٣- ریخت و پاش و آشفتگى را از خانه، ماشین و میز کارتان دور سازید
.
١٤- انرژى خود را صرف شایعات، موضوعات گذشته، افکار منفى یا چیزهایى که از کنترل شما خارج است نکنید. در عوض، انرژى خود را مصروف جنبه‌هاى مثبت «زمان حاضر» سازید
.
١٥- بدانید که زندگى مانند مدرسه است و شما براى یادگیرى به اینجا آمده‌اید. مسائل، جزئى از برنامه درسى است که ظاهر مى‌شوند و از بین مى‌روند، درست مثل مسائل کلاس ریاضى، امّا درس‌هایى که از آن‌ها یاد مى‌گیرید براى همیشه پا برجا مى‌ماند
.
١٦- صبحانه را زیاد، ناهار را متوسط و شام را کم بخورید
.
١٧- خودتان را زیاد جدّى نگیرید. هیچکس دیگر هم این کار را نمى‌کند
.
١٨- لزومى ندارد که در هر بحثى برنده شوید، اختلاف نظرها را بپذیرید
.
١٩- با گذشته خود صلح کنید تا «حال»تان خراب نشود
.
٢٠- زندگى خودتان را با دیگران مقایسه نکنید
.
٢١- هیچکس مسئول شادى و رضایت شما نیست بجز خودتان
.
٢٢- هر مصیبت یا ضایعه‌اى که برایتان پیش مى‌آید به خودتان بگوئید: «آیا ٥ سال دیگر، این اتفاق اهمیتى خواهد داشت؟
»
٢٣- همه را به خاطر همه چیز ببخشید
.
٢٤- آنچه دیگران درباره شما فکر مى‌کنند به شما مربوط نیست
.
٢٥- هر وضعیتى، چه خوب و چه بد، تغییر خواهد کرد
.
٢٦- به هنگام بیمارى، کارتان از شما مراقبت نمى‌کند، دوستانتان از شما مراقبت مى‌کنند. تماس خود را با آن‌ها حفظ کنید
.
٢٧- بهترین اتفاق براى شما هنوز روى نداده است
.
٢٨- گاهگاهى به افراد خانواده‌تان تلفن کنید و بهشان بگوئید که به فکرشان هستید
.
٢٩- هر شب قبل از رفتن به رختخواب، جمله زیر را تکمیل کنید
.
«
من امروز به خاطر ...................... خوشحال و سپاسگزارم




طبقه بندی: تکنیکهای موفقیت،  عمومی، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : دوشنبه 28 دی 1388

پیرمردى بر قاطرى بنشسته بود و از بیابانى می‌گذشت. سالكى را بدید كه پیاده بود
پیرمرد گفت: اى مرد به كجا رهسپاری؟سالك گفت: به دهى كه گویند مردمش خدا نشناسند و كینه و عداوت می‌ورزند و زنان خود را از ارث محروم می‌كنندپیرمرد گفت: به خوب جایى می‌روى
سالك گفت: چرا؟پیرمرد گفت: من از مردم آن دیارم و دیرى است كه چشم انتظارم تا كسى بیاید و این مردم را هدایت كند
سالك گفت: پس آنچه گویند راست باشد؟پیرمرد گفت: تا راست چه باشد
سالك گفت: آن كلام كه بر واقعیتى صدق كند
پیرمرد گفت: در آن دیار كسى را شناسى كه در آنجا منزل كنی؟
سالك گفت: نه
پیرمرد گفت: مردمانى چنین بد سیرت چگونه تو را میزبان باشند؟
سالك گفت: ندانم
پیرمرد گفت: چندى میهمان ما باش. باغى دارم و دیرى است كه با دخترم روزگار می‌گذرانم
سالك گفت: خداوند تو را عزت دهد اما نیك آن است كه به میانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم
پیرمرد گفت: اى كوكب هدایت شبى در منزل ما بیتوته كن تا خودت را بازیابى و هم دیگران را بازسازى
سالك گفت: براى رسیدن شتاب دارم
پیرمرد گفت: نقل است شیخى از آن رو كه خلایق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه می‌زد تا هدایت شوند. ترسم كه تو نیز با مردم این دیار كج كردار آن كنى كه شیخ كرد
سالك گفت: ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند یا نه؟
پیرمرد گفت: پس تامل كن تا تحمل نیز خود آید. خلایق با خداى خود سرانجام به راه آیند
پیرمرد و سالك به باغ رسیدند. از دروازه باغ كه گذر كردند
سالك گفت: حقا كه اینجا جنت زمین است. آن چشمه و آن پرندگان به غایت مسرت بخش‌اند
پیرمرد گفت: بر آن تخت بنشین تا دخترم ما را میزبان باشد
دختر با شال و دستارى سبز آمد و تنگى شربت بیاورد و نزد میهمان بنهاد. سالك در او خیره بماند و در لحظه دل باخت. شب را آنجا بیتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پیرمرد گفت: با آن شتابى كه براى هدایت خلق دارى پندارم كه امروز را رهسپارى
سالك گفت: اگر مجالى باشد امروز را میهمان تو باشم
پیرمرد گفت: تامل در احوال آدمیان راه نجات خلایق است. اینگونه كن
سالك در باغ قدمى بزد و كنار چشمه برفت. پرنده‌ها را نیك نگریست و دختر او را میزبان بود. طعامى لذیذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد. دختر از احوال مردم و دین خدا نیك آگاه بود و سالك از او غرق در حیرت شد. روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پیرمرد او را بدید و گفت: لابد به اندیشه‌اى كه رهسپار رسالت خود بشوى
سالك چندى به فكر فرو رفت و گفت: عقل فرمان رفتن می‌دهد اما دل اطاعت نكند
پیرمرد گفت: به فرمان دل روزى دگر بمان تا كار عقل نیز سرانجام گیرد
سالك روزى دگر بماند پیرمرد گفت: لابد امروز خواهى رفت, افسوس كه ما را تنها خواهى گذاشت
سالك گفت: ندانم خواهم رفت یا نه, اما عقل به سرانجام رسیده است. اى پیرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش
پیرمرد گفت: با اینكه این هم فرمان دل است اما بخردانه پاسخ گویم سالك گفت: بر شنیدن بی‌تابم
پیرمرد گفت: دخترم را تزویج خواهم كرد به شرطى
سالك گفت: هر چه باشد گردن نهم
پیرمرد گفت: به ده بروى و آن خلایق كج كردار را به راه راست گردانى تا خدا از تو و ما خشنود گردد
سالك گفت: این كار بسى دشوار باشد
پیرمرد گفت: آن گاه كه تو را دیدم این كار سهل می‌نمود
سالك گفت: آن زمان من رسالت خود را انجام می‌دادم اگر خلایق به راه راست می‌شدند, و اگر نشدند من كار خویشتن را به تمام كرده بودم
پیرمرد گفت: پس تو را رسالتى نبود و در پى كار خود بوده‌اى
سالك گفت: آرى
پیرمرد گفت: اینك كه با دل سخن گویى كج كردارى را هدایت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو
سالك گفت: آن یك نفر را من بر گزینم یا تو؟
پیرمرد گفت: پیرمردى است ربا خوار كه در گذر دكان محقرى دارد و در میان مردم كج كردار, او شهره است
سالك گفت: پیرمردى كه عمرى بدین صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد؟
پیرمرد گفت: تو براى هدایت خلقى می‌رفتى
سالك گفت: آن زمان رسم عاشقى نبود
پیرمرد گفت: نیك گفتى. اینك كه شرط عاشقى است برو به آن دیار و در احوال مردم نیك نظر كن, می‌خواهم بدانم چه دیده و چه شنیده‌ای؟سالك گفت: همان كنم که تو گویى
سالك رفت, به آن دیار كه رسید از مردى سراغ پیرمرد را گرفت
مرد گفت: این سوال را از كسى دیگر مپرس
سالك گفت: چرا؟
مرد گفت: دیرى است كه توبه كرده و از خلایق حلالیت طلبیده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغى روزگار می‌گذراند
سالك گفت: شنیده‌ام كه مردم این دیار كج كردارند
مرد گفت: تازه به این دیار آمده‌ام, آنچه تو گویى ندانم. خود در احوال مردم نظاره كن
سالك در احوال مردم بسیار نظاره كرد. هر آنكس كه دید خوب دید و هر آنچه دید زیبا. برگشت دست پیرمرد را بوسید
پیرمرد گفت: چه دیدی؟
سالك گفت: خلایق سر به كار خود دارند و با خداى خود در عبادت
پیرمرد گفت: وقتى با دلى پر عشق در مردم بنگرى آنان را آنگونه ببینى كه هستند نه آنگونه كه خود خواهى




طبقه بندی: داستانهای حکیمانه، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : یکشنبه 27 دی 1388

یک روایت از عشق

«جان بلا نکارد» از روى نیکمت برخاست. لباس ارتشى‌اش را مرتب کرد و به تماشاى انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزى پیش مى‌گرفتند مشغول شد. او به دنبال دخترى مى‌گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را مى‌شناخت دخترى با یک گل سرخ.از سیزده ماه پیش دلبستگى‌اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزى فلوریدا با برداشتن کتابى از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت‌هایى با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم مى‌خورد. دست خطى لطیف که حکایت از ذهنى هشیار و درون‌بین و باطنى ژرف داشت. در صفحه اول «جان» توانست نام صاحب دست خط را بیابد: «هالیس مى نل». با اندکى جست و جو و صرف وقت توانست نشانى خانم هالیس را پیدا کند. «جان» براى او نامه‌اى نوشت و ضمن معرفى خود از او در خواست کرد که به نامه نگارى با او بپردازد.روز بعد جان سوار بر کشتى شد تا براى خدمت در جنگ جهانى دوم عازم شود. در طول یک سال و یک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه‌نگارى به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه‌اى بود که بر خاک قلبى حاصلخیز فرو مى‌افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. جان در خواست عکس کرد ولى با مخالفت میس هالیس رو به رو شد. به نظر هالیس اگر جان قلباً به او توجه داشت دیگر شکل ظاهرى‌اش نمى‌توانست براى او چندان با اهمیت باشد. وقتى سرانجام روز بازگشت جان فرا رسید آن‌ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند: ٧ بعد از ظهر در ایستگاه مرکزى نیویورک. هالیس نوشته بود: «تو مرا خواهى شناخت از روى رز سرخى که بر کلاهم خواهم گذاشت.» بنابراین راس ساعت ٧ بعدازظهر جان به دنبال دخترى مى‌گشت که قلبش را سخت دوست مى‌داشت اما چهره‌اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان جان بشنوید:زن جوانى داشت به سمت من مى‌آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاى طلایى‌اش در حلقه‌هایى زیبا کنار گوش‌هاى ظریفش جمع شده بود. چشمان آبى او به رنگ آبى گل‌ها بود و در لباس سبز روشنش به بهارى مى‌ماند که جان گرفته باشد. من بى‌اراده به سمت او گام برداشتم کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روى کلاهش ندارد. اندکى به او نزدیک شدم. لب‌هایش با لبخند پر شورى از هم گشوده شد اما به آهستگى گفت «ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟» بى اختیار یک قدم به او نزدیک‌تر شدم و در این حال خانم هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنى حدود ٥٠ ساله که موهاى خاکسترى رنگش را در زیر کلاهش جمع کرده بود. اندکى چاق بود. مچ پاى نسبتا کلفتش توى کفش‌هاى بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهى قرار گرفته‌ام. از طرفى شوق تمنایى عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مى‌خواند و از سویى علاقه‌اى عمیق به زنى که روحش مرا به معنى واقعى کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوتم مى‌کرد. او آن جا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده‌اش که بسیار آرام وموقر به نظر مى‌رسید و چشمانى خاکسترى و گرم که از مهربانى مى‌درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمى آبى رنگى در دست داشتم که در واقع نشان معرفى من به حساب مى‌آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقى در کار نخواهد بود. اما چیزى بدست آورده بودم که حتى ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستى گرانبها که مى‌توانستم همیشه به او افتخار کنم. به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براى معرفى خود به سوى او دراز کردم. با این وجود وقتى شروع به صحبت کردم از تلخى ناشى از تاثرى که در کلامم بود متحیر شدم. من «جان بلا نکارد» هستم وشما هم باید خانم «مى نل» باشید. از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمى شکیبا از هم گشوده شد و به آرامى گفت «فرزندم من اصلا متوجه نمى‌شوم! ولى آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روى کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست. او گفت که «این فقط یک امتحان است!»طبیعت حقیقى یک قلب، تنها زمانى مشخص مى‌شود که به چیزى به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد




طبقه بندی: داستانهای عاشقانه، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : یکشنبه 27 دی 1388

نگاهى به نگاهت نگاه کن!

اینشتین مى‌گفت: «آنچه در مغزتان مى‌گذرد، جهانتان را مى‌آفریند
استفان کاوى (از سرشناس‌ترین چهره‌هاى علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف اینشتین است که مى‌گوید: «اگر مى‌خواهید در زندگى و روابط شخصى‌تان تغییرات جزیى به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید. اما اگر دلتان مى‌خواهد قدم‌هاى کوانتومى بردارید و تغییرات اساسى در زندگى‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید

او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعى، ملموس‌تر مى‌کند: «صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزى گرم بود و در مجموع فضایى سرشار از آرامش و سکوتى دلپذیر برقرار بود تا این که مرد میانسالى با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضاى اتوبوس تغییر کرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب مى‌کردند. یکى از بچه‌ها با صداى بلند گریه مى‌کرد و یکى دیگر روزنامه را از دست این و آن مى‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توى اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلى جلویى من نشسته بود، اصلاً به روى خودش نمى‌آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقاى محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار مى‌دهند. شما نمى‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقى دارد مى‌افتد، کمى خودش را روى صندلى جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانى برمى‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمى‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمى‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد

استفان کاوى بلافاصله پس از نقل این خاطره مى‌پرسد: « صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتى نمى‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلى به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟» و خودش ادامه مى‌دهد که: «راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمى‌دانستم. آیا کمکى از دست من ساخته است؟ و....» اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور مى‌تواند تا این اندازه بى‌ملاحظه باشد، اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب مى‌خواستم که هر کمکى از دستم ساخته است انجام بدهم
.
حقیقت این است که به محض تغییر برداشت، همه چیز ناگهان عوض مى‌شود. کلید یا راه حل هر مسئله‌اى این است که به شیشه‌هاى عینکى که به چشم داریم بنگریم. شاید هر از گاهی لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتى را از دیدگاه تازه‌اى ببینیم و تفسیر کنیم. آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است که به آن معنا و مفهوم مى‌دهد
.
دکتر کاوى با این صحبتش آدم را به یاد بیت زیباى مولانا مى‌اندازد که
:

«پیش چشمت داشتى شیشه‌ى کبود             لاجرم عالم کبودت مى‌نمود»




طبقه بندی: داستانهای موفقیت، 
ارسال توسط علی حریرساز
آرشیو مطالب
نظر سنجی
آیا شما مطالب روانشناسی را در زندگی خود به کار میبرید؟






صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی