تبلیغات
راز بهتر زیستن و بهتر زندگی کردن - مطالب بهمن 1388
راز بهتر زیستن و بهتر زندگی کردن
بیا لبخند بزنیم بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا . . .

بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 24 بهمن 1388

یكی بود یكی نبود، چهار شمع به آهستگی می‌سوختند و در محیط آرامی صدای صحبت آن‌ها به گوش می‌رسی

شمع اول گفت: «من صلح و آرامش هستم، اما هیچ کسی نمی‌تواند شعله مرا روشن نگه دارد.

 من باور دارم که به زودی می‌میرم...»


سپس شعله صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد.

شمع دوم گفت: «من ایمان هستم.

 

 برای بیشتر آدم‌ها  دیگر در زندگی ضروری نیستم، پس دلیلی وجود ندارد که روشن بمانم...»

 

سپس با وزش نسیم ملایمی، ایمان نیز خاموش گشت.

شمع سوم با ناراحتی گفت: «من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم. انسان‌ها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده‌اند و اهمیت مرا درک نمی‌کنند. آن‌ها حتی فراموش کرده‌اند که به نزدیک‌ترین کسان خود عشق بورزند...»

 

طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد.

ناگهان...

 

 کودکی وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را دید.

 

«چرا شما خاموش شده‌اید، شما قاعدتا باید تا آخر روشن بمانید.»

 

سپس شروع به گریه کرد.

آنگاه شمع چهارم گفت:

«نگران نباش تا زمانی که من وجود دارم، ما می‌توانیم بقیه شمع‌ها را دوباره روشن کنیم.

 

 

مـن امـــید هستم!»

با چشمانی که از اشک و شوق می‌درخشید، كودک شمع امید را برداشت و بقیه شمع‌ها را روشن کرد

نور امید هرگز از زندگی‌تان خاموش مباد!

 




طبقه بندی: عمومی، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 21 بهمن 1388

 

یک جنین چند هفته‌ای در رحم مادر

آغاز رشد

راه درازی پیش روست

نخستین مرحله از رشد انسان

در این مرحله جنین انسان ممکن است با جنین سگ یا میمون اشتباه گرفته شود
.

به کیسه  زرده متصل است که
در هفته‌های نخست حیات، مواد غذایی
جنین را تأمین کند.

پس از حدود 8 هفته از بارداری، کیسه  زرده فعالیتش را از دست می‌دهد

و بند ناف، مواد غذایی مورد نیاز را از بدن مادر برای جنین تأمین می‌کند.

همه چیز، شناور و آرام در رحم مادر

هفته شانزدهم بارداری، دست و پا شکل گرفته‌اند .

چشم‌ها هنوز بسته‌اند امّا دست و پا شروع به حرکت کرده‌اند هرچند مادر هنوز آن را احساس نمی‌کند.

در هفته بیست و چهارم فقط شش‌ها هنوز به طور کامل شکل نگرفته‌اند.

اگر بچه در این لحظه به دنیا آید، شانس زیادی برای زنده ماندن خواهد داشت.

در این مرحله، دست‌ها و پاها را تکان می‌دهد، پلک می‌زند و انگشتانش را می‌مکد.

کم‌کم از فضای پیرامونش آگاه می‌شود.

اکثر اوقات را در خواب می‌گذراند

حتی خواب هم می‌بیند.

در 9 ماه کامل می‌شود و آماده  زادن.

 

در هفته  چهلم، آنچه تنها یک سلّول بیش نبود به یک انسان تبدیل شده است.

معجزه  شکل‌گیری حیات انسان در رحم مادر تقریباً تمام شده است.

ظرف چند روز شش‌ها و جفت جنین به فعالیت در می‌آیند. این علامتی است برای این که زمان تولد نوزاد فرا رسیده است.

بچه هنوز خواب است، آرام، در رحم مادر

نمی‌داند که به زودی آرامش «خانه» را از دست خواهد داد تا یکی از دردناک‌ترین حوادث زندگیش را تجربه کند: تولد

آری، زایمان تنها برای مادر دردناک نیست

برای نوزاد هم دردناک و پراسترس است.

امّا همین گونه اتفاق می‌افتد:

معجزه زندگی

 




طبقه بندی: عمومی،  داستانهای حکیمانه، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 20 بهمن 1388

گروهی از دانشمندان 5 میمون را در قفسی قرار دادند. در وسط قفس یك نردبان

 و بالای نردبان موز گذاشتند.

هر زمان كه میمونی بالای نردبان می‌رفت دانشمندان بر روی سایر میمون‌ها آب سرد می‌پاشیدند.

پس از مدتی، هر وقت كه میمونی بالای نردبان می‌رفت سایرین او را كتك می‌زدند

چون عمل او را باعث ریخته شدن آب سرد بر سرشان می‌پنداشتند.

پس از مدتی دیگر هیچ میمونی علی‌رغم وسوسه‌ای كه داشت جرات بالا رفتن از نردبان را به خود نمی‌داد.

دانشمندان تصمیم گرفتند كه یكی از میمون‌ها را جایگزین كنند.

 اولین كاری كه این میمون جدید انجام داد این بود كه بالای نردبان برود كه بلافاصله توسط سایرین مورد ضرب و شتم قرار گرفت.

پس از چندبار كتك خوردن میمون جدید با این كه نمی‌دانست چرا اما یاد گرفت كه بالای نردبان نرود.

میمون دومی جایگزین گردید و همان اتفاق تكرار شد.

سومین میمون هم جایگزین شد و دوباره همان اتفاق (كتك خوردن) تكرار گردید. به همین ترتیب چهارمین و پنجمین میمون نیز عوض شدند.

آن چیزی كه باقی مانده بود گروهی متشكل از 5 میمون بود كه با این كه

هیچ‌گاه آب سردی بر روی آن‌ها پاشیده نشده بود، میمونی را كه بالای نردبان می‌رفت كتك می‌زدند.

 

اگر امكان داشت كه از میمون‌ها بپرسند كه چرا میمونی كه بالای نردبان می‌رود را كتك می‌زنند جواب آن‌ها این بود:

 

«من نمی‌دانم، این اتفاقی‌ست كه اطرافمان می‌افتد»

 

این جواب به نظر شما آشنا نمی‌آید؟

فرصت ارسال این را برای اطرافیانتان از دست ندهید چون ممكن است این سوال را به ذهن‌شان بیاورد كه چرا ما همیشه به كاری كه می‌کنیم ادامه می‌دهیم علی‌رغم این كه راه دیگری نیز وجود دارد.

 




طبقه بندی: تکنیکهای موفقیت،  داستانهای موفقیت، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 20 بهمن 1388

هفت پند مولانا

در بخشیدن خطای دیگران مانند شب باش

در فروتنی مانند زمین  باش

در مهر و دوستی مانند خورشید  باش

هنگام خشم و غضب مانند کوه  باش

در سخاوت و کمک به دیگران مانند رود  باش

در هماهنگی و کنارآمدن با دیگران مانند
دریا  باش

خودت باش همانگونه که می‌نمایی

 




طبقه بندی: تکنیکهای موفقیت، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 17 بهمن 1388

 

یك كارشناس مدیریت زمان كه در حال صحبت برای عدهای از دانشجویان رشته بازرگانی بود، برای تفهیم موضوع، مثالی به كار برد كه دانشجویان هیچ وقت آن را فراموش نخواهند كرد.

 

او همانطور كه روبروی این گروه از دانشجویان ممتاز نشسته بود گفت: «بسیار خوب، دیگر وقت امتحان است!»

 

سپس یك كوزه سنگی دهان گشاد را از زیر زمین بیرون آورد و آن را روی میز گذاشت.

پس از آن حدود دوازده عدد قلوه سنگ كه هر كدام به اندازه یك مشت بود را یك به یك و با دقت درون كوزه چید.

وقتی كوزه پر شد و دیگر هیچ سنگی در آن جا نمیگرفت از دانشجویان پرسید:

 

«آیا كوزه پر است؟»

 

همه با هم گفتند: بله

 

او گفت: «واقعاً؟»

 

 

سپس یك سطل شن از زیر میزش بیرون آورد. مقداری از شنها را روی سنگ‌های داخل كوزه ریخت و كوزه را تكان داد تا دانههای شن خود را در فضای خالی بین سنگها جای دهند.

 

بار دیگر پرسید: «آیا كوزه پر است؟»

 

این بار كلاس از او جلوتر بود، یكی از دانشجویان پاسخ داد:  

 

«احتمالا نه»

 

او گفت: «خوب است» و سپس یك سطل ماسه از زیر میز بیرون آورد و ماسهها را داخل كوزه ریخت.

ماسهها در فضای خالی بین سنگها و دانههای شن جای گرفتند. او بار دیگر گفت:

 

«خوب است»

 

در این موقع یك پارچ آب از زیر میز بیرون آورد و شروع به ریختن آب در داخل كوزه كرد تا وقتی كه كوزه لب به لب پر شد. سپس رو به كلاس كرد و پرسید:

 

«چه كسی میتواند بگوید نكته این این مثال در چه بود؟»

یكی از دانشجویان مشتاق دستش را بلند كرد و گفت: این مثال میخواهد به ما بگوید كه برنامه زمانی ما هر چقدر هم كه فشرده باشد، اگر واقعا سخت تلاش كنیم همیشه میتوانیم كارهای بیشتری در آن بگنجانیم.

 

استاد پاسخ داد: ‍«نه!»

 

«نكته این نیست، حقیقتی كه این مثال به ما میآموزد این است كه اگر سنگهای بزرگ را اول نگذارید، هیچ وقت فرصت پرداختن به آنها را نخواهید یافت.»

سنگهای بزرگ زندگی شما كدامها هستند؟

 

فرزندتان، محبوبتان، تحصیلتان، رویاهایتان، انگیزههای با ارزش، آموختن به دیگران، انجام كارهایی كه به آن عشق میورزید، زمانی برای خودتان، سلامتیتان و ...»

 

به یاد داشته باشید كه ابتدا این سنگهای بزرگ را بگذارید، در غیر این صورت

 

هیچگاه به آنها دست نخواهید یافت.

 

 

 

اگر با كارهای كوچك (شن و ماسه) خود را خسته كنید، زندگی خود را با كارهای كوچكی كه اهمیت زیادی ندارند پر میكنید و هیچ گاه وقت كافی و مفید برای كارهای بزرگ و مهم (سنگهای بزرگ) نخواهید داشت.

پس امشب یا فردا صبح، هنگامی كه به این داستان كوتاه فكر میكنید، این سوال را از خود بپرسید:

 

«سنگهای بزرگ زندگی من كداماند؟»

 

آنگاه

 

 اول آنها را در كوزه خود بگذارید.

 




طبقه بندی: تکنیکهای موفقیت،  عمومی، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 17 بهمن 1388

پیرمردی 92 ساله که سر و وضع مرتبی داشت در حال انتقال به خانه سالمندان بود.

همسر 70 ساله‌اش به تازگی درگذشته بود و او مجبور بود خانه‌اش را ترک کند.

پس از چند ساعت انتظار در سرسرای خانه سالمندان، به او گفته شد که اتاقش حاضر است. پیرمرد لبخندی بر لب آورد.

همین طور که عصا زنان به طرف آسانسور می‌رفت، به او توضیح دادم که اتاقش خیلی کوچک است و به جای پرده، روی پنجره‌هایش کاغذ چسبانده شده است.

پیرمرد درست مثل بچه‌ای که اسباب‌بازی تازه‌ای به او داده باشند با شوق و اشتیاق فراوان گفت: «خیلی دوستش دارم.»

به او گفتم: ولی شما هنوز اتاقتان را ندیده‌اید! چند لحظه صبر کنید الآن می‌رسیم.

 

او گفت: به دیدن و ندیدن ربطی ندارد.

شادی چیزی است که من از پیش انتخاب کرده‌ام. این که من اتاق را دوست داشته باشم یانداشته باشم به مبلمان و دکور و ... بستگی ندارد بلکه به این بستگی دارد که تصمیم بگیرم چگونه به آن نگاه کنم.

 

من پیش خودم تصمیم گرفته‌ام که اتاق را دوست داشته باشم. این تصمیمی است که هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوم می‌گیرم.

 

من دو کار می‌توانم بکنم. یکی این که تمام روز را در رختخواب بمانم و مشکلات قسمت‌های مختلف بدنم که دیگر خوب کار نمی‌کنند را بشمارم، یا آن که از جا برخیزم و به خاطر آن قسمت‌هایی که هنوز درست کار می‌کنند شکرگزار باشم.

هر روز، هدیه‌ای است که به من داده می‌شود و من تا وقتی که بتوانم چشمانم را باز کنم، بر روی روز جدید و تمام خاطرات خوشی که در طول زندگی داشته‌ام تمرکز خواهم کرد.

 

سن زیاد مثل یک حساب بانکی است. آنچه را که در طول زندگی ذخیره کرده باشید می‌توانید بعداً برداشت کنید.

بدین خاطر، راهنمایی من به تو این است که هر چه می‌توانی شادی‌های زندگی را در حساب بانکی حافظه‌ات ذخیره کنی.

از مشارکت تو در پر کردن حسابم با خاطره‌های شاد و شیرین تشکر می‌کنم. هیچ می‌دانی که من هنوز هم در حال ذخیره کردن در این حساب هستم؟ ...

راهنمایی‌های ساده زیر را برای شاد بودن به خاطر بسپارید

1. قلبتان را از نفرت و کینه خالی کنید.

2. ذهنتان را از نگرانی‌ها آزاد کنید.

3. ساده زندگی کنید.

4. بیشتر بخشنده باشید.

5. کمتر انتظار داشته باشید.

اگر از این مطلب خوشتان آمد، آن را برای دوستانتان بفرستید و در پراکندن خوبی‌ها در جهان نقشی بر عهده بگیرید. کسی چه می‌داند، شاید در نتیجه این کار معجزه‌ای اتفاق افتد ...

 




طبقه بندی: داستانهای حکیمانه،  داستانهای موفقیت، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 17 بهمن 1388

نحوه واکنش شما به شرایط و وضعیت‌هایى که در زندگى برایتان پیش مى‌آید، زندگى شما را تغییر خواهد داد.
١٠٪ از زندگى ما را اتفاقاتى که خودمان نقشى در پیش آمدنشان نداریم تشکیل مى‌دهد و ٩٠٪ بقیه بستگى به چگونگى واکنش ما به آن اتفاقات دارد.

به عبارت دیگر، ما کنترلى بر روى ١٠٪ از اتفاقاتى که برایمان روى مى‌دهد نداریم. مثلاً هواپیما دیر مى‌رسد و برنامه‌هاى پیش‌بینى شده ما به هم مى‌خورد و یا یک راننده بى‌احتیاط ممکن است با ما تصادف کند. ما روى این ١٠٪ کنترلى نمى‌توانیم داشته باشیم. امّا قضیه در مورد ٩٠٪ بقیه متفاوت است. آن ٩٠٪ را خودمان تعیین مى‌کنیم.
چگونه؟.... با واکنش‌هایمان.

مثال زیر موضوع را بهتر روشن مى‌سازد:شما در کنارهمسر و دختر کوچکتان در حال صبحانه خوردن هستید. دخترتان دستش به فنجان چاى مى‌خورد و چاى بر روى پیراهن تمیزى که براى رفتن به اداره پوشیده‌اید مى‌ریزد. شما کنترلى بر روى این اتفاقى که افتاده است نداشتید.

امّا آنچه از این به بعد اتفاق مى‌افتد را واکنش شما به این حادثه تعیین مى‌کند.

سناریوى اول

شما بر سر دختر کوچکتان داد مى‌زنید و او را به خاطر کارى که کرده است دعوا مى‌کنید. او به گریه مى‌افتد. بعد رو به همسرتان مى‌کنید و از او به خاطر قرار دادن فنجان، نزدیک لبه میز انتقاد مى‌کنید. سپس بگومگوى کوتاهى با همسرتان در مى‌گیرد. بعد با عجله به اتاق خواب مى‌روید و پیراهنتان را عوض مى‌کنید. دوباره به آشپزخانه بر مى‌گردید و متوجه مى‌شوید دخترتان قهر کرده و صبحانه‌اش را تمام نکرده و براى مدرسه رفتن آماده نشده است. در نتیجه سرویس مدرسه را از دست داده است. همسرتان باید فوراً آماده رفتن به سر کارش شود. بنابراین باید خودتان دخترتان را به مدرسه برسانید. چون خودتان هم دیرتان شده است با سرعت غیرمجاز رانندگى مى‌کنید و سرانجام با ١٥ دقیقه تأخیر و دریافت یک برگ جریمه ١٤ هزار تومانى به مدرسه دخترتان مى‌رسید. دخترتان با عجله از ماشین پیاده مى‌شود و بدون خداحافظى به سوى ساختمان مدرسه مى‌دود. بعد شما به سوى اداره حرکت مى‌کنید و با ٢٠ دقیقه تأخیر به اداره مى‌رسید و متوجه مى‌شوید که یادتان رفته کیف‌تان را همراه بیاورید. روزتان با ناراحتى و عصبانیت شروع شده و در ادامه هم بد و بدتر مى‌شود. شما براى تمام شدن ساعت کار و بازگشت به خانه لحظه‌شمارى مى‌کنید.

هنگامى که به خانه بازگشتید، همچنان رابطه‌تان با همسر و دخترتان سرد است.

چرا؟ ......... به دلیل واکنشى که صبح نشان دادید.

سوال: چرا روز بدى داشتید؟

جواب:
الف) علتش چاى بود.

ب) علتش دخترتان بود.

پ) علتش جریمه شدن توسط پلیس بود.

ت) علتش خودتان بودید.

جواب درست گزینه «ت» است.

شما کنترلى بر ریختن چاى روى پیراهنتان نداشتید. امّا واکنشى که در آن ٥ ثانیه نشان دادید علّت خراب شدن روزتان بود.
بیائید با هم سناریوى دیگرى را هم در نظر بگیریم.

سناریوى دوم

چاى روى پیراهن شما مى‌ریزد. دخترتان شروع به گریه کردن مى‌کند. شما به آرامى به او مى‌گویید: «اشکالى ندارد عزیزم. باید دفعه دیگه بیشتر مواظب باشى.» با سرعت به اتاق خواب مى‌روید پیراهنتان را عوض مى‌کنید و کیف‌تان را بر مى‌دارید به آشپزخانه بر مى‌گردید و از پنجره دخترتان را مى‌بینید که به سمت سرویس مدرسه‌اش مى‌رود. او بر مى‌گردد و برایتان دست تکان مى‌دهد و با شما خداحافظى مى‌کند. شما هم به سمت اداره حرکت مى‌کنید و ٥ دقیقه زودتر به سرکار مى‌رسید و با همکارانتان به احوالپرسى و شوخى مى‌پردازید.

تفاوت را متوجه شدید؟

دو سناریوى مختلف که هر دو یک جور شروع شدند ولى پایان متفاوتى داشتند.

چرا؟
به دلیل چگونگى واکنش شما.

شما واقعاً روى ١٠٪ از اتفاقاتى که برایتان مى‌افتد کنترلى ندارید. ولى ٩٠٪ بقیه را واکنش شما تعیین مى‌کند.

در اینجا راه‌هایى براى اجراى اصل ١٠-٩٠ پیشنهاد مى‌کنیم.

اگر کسى نکته‌اى منفى درباره شما گفت، مثل اسفنج نباشید! اجازه دهید این حمله مثل آبى که بر روى شیشه ریخته مى‌شود دفع گردد. نگذارید حرف‌هاى منفى بر روى شما تأثیر بگذارند.

به حوادثى که برایتان پیش مى‌آید، واکنش مناسب نشان دهید. یک واکنش غلط مى‌تواند به از دست دادن یک دوست، اخراج شدن از محل کار، تحت فشار استرس قرار گرفتن و ... بیانجامد. اگر ماشینى جلوى ماشین شما پیچید چگونه واکنش نشان مى‌دهید؟ آرامشتان را از دست مى‌دهید؟ فشار خونتان بالا مى‌رود؟ با او دعوا مى‌کنید؟ ناسزا مى‌گوئید؟ بوق مى‌زنید؟ .... آیا اگر چند ثانیه دیرتر به مقصد برسید آسمان به زمین مى‌آید؟ پس چرا اجازه مى‌دهید حرکت اشتباه یک راننده تمام روزتان را خراب کند.
اگر هواپیما تأخیر دارد و شما به کارتان نمى‌رسید چرا بیخود با پرسنل فرودگاه بحث مى‌کنید؟ آن‌ها که کنترلى روى این مساله ندارند. از وقتى که به دست آورده‌اید براى مطالعه، آشنا شدن با مسافران دیگر و ... استفاده کنید. استرس تنها کارها را خراب‌تر مى‌کند.
اصل ١٠-٩٠ را همیشه به یاد داشته باشید و بیخود عصبانى نشوید. آن را به کار ببندید و نتایجش را ببینید. امتحانش مجانى است. تنها عده کمى این اصل را به کار مى‌بندند. به کار بستن این اصل مى‌تواند زندگى شما را تغییر دهد!




طبقه بندی: تکنیکهای موفقیت،  داستانهای موفقیت، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 17 بهمن 1388

این یک داستان واقعى است


دانشجویى که سال آخر دانشکده خود را مى‌گذراند به خاطر پروژه‌اى که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ٥٠ نفر خواسته بود تا دادخواستى مبنى بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایى «دى‌هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و براى این خواست خود دلایل زیر را عنوان کرده بود:

1-مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ مى‌شود.

٢- یک عنصر اصلى باران اسیدى است.

3-وقتى به حالت گاز در مى‌آید بسیار سوزاننده است.

٤- استنشاق تصادفى آن باعث مرگ فرد مى‌شود.

5-باعث فرسایش اجسام مى‌شود.


٦- روى ترمز اتومبیل‌ها اثر منفى مى‌گذارد.

٧- حتى در تومورهاى سرطانى یافت شده است.

از پنجاه نفر فوق ٤٣ نفر دادخواست را امضا کردند. ٦ نفر به طور کلى علاقه‌اى نشان ندادند و اما فقط یک نفر مى‌دانست که ماده شیمیایى «دى‌هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!

عنوان پروژه دانشجویى فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود.


طبقه بندی: داستانهای حکیمانه، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 13 بهمن 1388

• عاشق شدن

• انقدر بخندید که دلتون درد بگیره

• وقتى از سفر برگشتید ببینید هزار تا ایمیل براتون رسیده

• براى مسافرت به یک جاى خوشگل بروید

• به آهنگ مورد علاقه‌تون از رادیو گوش بدین

• به رختخواب بروید و به صداى بارش باران گوش بدین

• از حمام که بیرون اومدین ببینید حوله‌تون گرمه

• آخرین امتحانتون را خوب بدین

• یک دوستى که زیاد نمی‌بینیدش ولى دلتون می‌خواد او را ببینید بهتون تلفن کنه

• توى جیب شلوارى که سال پیش پوشیده بودید پول پیدا کنید

• براى خودتون توى آینه شکلک در بیارین و بهش بخندین

• بدون دلیل بخندین

• به طور تصادفى بشنوید که یکنفر داره از شما تعریف می‌کنه

• از خواب بیدار بشین و ببینید که چند ساعت دیگه هم می‌تونید بخوابید

• آهنگى را گوش کنید که شما را به یاد شخص خاصى بیاندازه

• عضو یک تیم باشید

• از بالاى تپه به غروب خورشید نگاه کنید

• دوستان جدید پیدا کنید

• هر وقت اونو می‌بینید دلتون هُرى بریزه پائین

• لحظات را با بهترین دوستانتون بگذرانید

• کسانى که دوستشون دارید را خوشحال ببینین

• یک دوست قدیمى را ملاقات کنید و ببینید که فرقى نکرده

• یک روز بعدازظهر کنار ساحل قدم بزنید

• یکى را داشته باشید که بهتون بگه دوستتون داره

• بخندید ... بخندید ... بخندید ... و کارهاى احمقانه‌اى که با دوستانتون کردید را به یاد آورید

این‌ها بهترین ‌لحظه‌هاى زندگى هستند

قدرشون را بدانیم

زندگى یک مشکل نیست که باید حل کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد



ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 13 بهمن 1388

سه جمله براى دستیابى به موفقیت:

1)بیشتر از دیگران بدان

  ٢) بیشتر از دیگران کار کن

3)کمتر از دیگران توقع داشته باش

                                               ویلیام شکسپیر

اگر برنده شوى نیاز ندارى که توضیح بدهى ...

  امّا اگر بازنده شوى بهتر است آنجا نباشى تا مجبور شوى توضیح بدهى.

                                                                                            آدولف هیتلر

خودت را با هیچکس در این دنیا مقایسه نکن.

   اگر اینکار را بکنى، به خودت توهین کرده‌اى

                                                            آلن استرایک

اگر ما نتوانیم کسى که مى‌بینیمش را دوست داشته باشیم

   چگونه مى‌توانیم خدا را که نمى‌توانیم ببینیمش دوست داشته باشیم؟

                                                                                     مادر ترزا

من نخواهم گفت ١٠٠٠ بار شکست خوردم، بلکه خواهم گفت

من کشف کردم که ١٠٠٠ راه براى شکست خوردن وجود دارد.

                                                                                توماس ادیسون

اگر روزى فرا رسید که هیچ مشکلى براى حل کردن نداشتى

  بدان که در مسیر اشتباهى حرکت کرده‌اى

                                                                              سوامى ویوکاناندا

همه به فکر تغییر دادن دنیا هستند،

   امّا هیچکس به فکر تغییر دادن خود نیست ...

                                                           لئو تولستوى

به همه اعتماد داشتن، خطرناک است.

به هیچکس اعتماد نداشتن، خطرناک‌تر است ...

                                                            آبراهام لینکلن

اگر کسى احساس کند که هرگز در زندگى دچار اشتباه نشده است،

این بدان معنى است که هرگز به دنبال چیزهاى تازه در زندگیش نبوده است ...

                                                                                                   آلبرت اینشتین

هرگز این چهار چیز را در زندگیت نشکن:

  اعتماد، قول، رابطه و قلب

   زیرا وقتى این‌ها مى‌شکنند صدا ندارند ولى

   درد بسیارى دارند ...

                                                       چارلز دیکنز

اگر شروع به قضاوت کردن در مورد مردم بکنى،

وقت پیدا نخواهى کرد آن‌ها را دوست داشته باشى

                                                                مادر ترزا

جهان سوم جایى است که هر کس بخواهد مملکتش

   را آباد کند خانه‌اش خراب مى‌شود

  و هر کس بخواهد خانه‌اش را آباد کند باید در

   تخریب مملکتش بکوشد

                                                                پروفسور حسابى




طبقه بندی: جملاتی از بزرگان، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 13 بهمن 1388

١) شخصى سر کلاس ریاضى خوابش برد. زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئله را که روى تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و با این «باور» که استاد آن را به عنوان تکلیف منزل داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب براى حل کردن آن‌ها فکر کرد. هیچیک را نتوانست حل کند. اما طى هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکى از آن‌ها را حل کرد و به کلاس آورد. استاد به کلى مبهوت شد زیرا آن دو را به عنوان دو نمونه از مسائل غیرقابل حل ریاضى به شاگردانشان داده بود.

٢) در یک باشگاه بدنسازى پس از اضافه کردن ٥ کیلوگرم به رکورد قبلى ورزشکارى از وى خواستند که رکورد جدیدى براى خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. سپس از او خواستند وزنه‌اى که ٥ کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او به‌راحتى وزنه را بلند کرد. این مسئله براى ورزشکار جوان و دوستانش امرى کاملاً طبیعى به نظر مى‌رسید اما براى طراحان این آزمایش، جالب و هیجان‌انگیز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه‌اى که در واقع ٥ کیلوگرم از رکوردش کمتر بود بر نیامده بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان ٥ کیلوگرم شده بود. او در حالى و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن مى‌دانست.

* * *

هر فردى خود را ارزیابى مى‌کند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمى‌توانید بیش از آن چیزى بشوید که باور دارید «هستید». اما بیش از آنچه باور دارید «مى‌توانید» انجام دهید.




طبقه بندی: داستانهای موفقیت، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 13 بهمن 1388

1-نخوردن صبحانه

نخوردن صبحانه باعث کاهش سطح قند خون در بدن مى‌شود. این امر به نوبه خود باعث مى‌شود که مواد غذایى کافى براى مغز تامین نگردد و مغز دچار استحاله شود.
٢- پرخورى

پرخورى باعث سفت‌شدن عروق مغز و در نتیجه، کاهش قدرت آن مى‌گردد.
٣- سیگار کشیدن

سیگار کشیدن باعث انقباض مغز مى‌شود و مى‌تواند به بیمارى آلزایمر بیانجامد.
٤- مصرف بیش از حد قند

قند زیاد باعث اختلال در جذب پروتئین‌ها و مواد غذایى مى‌گردد و ممکن است در رشد مغز خلل ایجاد کند.
٥- آلودگى هوا

مغز، بزرگترین مصرف کننده اکسیژن در بدن است. تنفس هواى آلوده باعث کاهش تامین اکسیژن براى مغز مى‌شود و بر کارایى مغز تاثیر مى‌گذارد.
٦- کم‌خوابى

خواب به مغز ما فرصت استراحت مى‌دهد. کم خوابى طولانى، مرگ سلول‌هاى مغزى را شتاب مى‌بخشد.
٧- پوشاندن سر به هنگام خواب

پوشاندن سر به هنگام خواب باعث افزایش تراکم دى‌اکسید کربن و کاهش تراکم اکسیژن مى‌شود که مى‌تواند براى مغز، آسیب‌رسان باشد.
٨- فعالیت مغزى به هنگام بیمارى

فعالیت مغزى یا مطالعه زیاد به هنگام بیمارى مى‌تواند به کاهش اثربخشى مغز و آسیب‌رساندن به آن منجر گردد.
٩- کمبود افکار برانگیزنده

فکر کردن بهترین شیوه پرورش مغز است و کمبود آن مى‌تواند به کوچک شدن مغز بیانجامد.
١٠- کم حرف‌زدن

مکالمه‌هاى خردمندانه باعث تقویت کارایى مغز مى‌گردد.



ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 8 بهمن 1388

سومین درس- همیشه کسانى که خدمت می‌کنند را به یاد داشته باشید

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
- پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت:
- براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
یعنى او با پول‌هایش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمی‌ماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.

چهارمین درس مهم- مانعى در مسیر

در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در یک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیارى از آن‌ها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هیچیک از آنان کارى به سنگ نداشتند.
سپس یک مرد روستایى با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانه‌اش را زیر سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ریختن‌هاى زیاد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگیرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کیسه‌اى زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. کیسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و یادداشتى از جانب شاه که این سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستایى چیزى را می‌دانست که بسیارى از ما نمی‌دانیم!
«هر مانعى، فرصتى است تا وضعیت‌مان را بهبود بخشیم.»

پنجمین درس مهم- فداکارى

سال‌ها پیش، هنگامى که داوطلبانه در بیمارستانى کار می‌کردم، دختر کوچکى در آنجا بود که از بیمارى جدّى و نادرى رنج می‌برد. تنها شانس نجات او از این بیمارى، تزریق خون برادر ٥ ساله‌اش که سال قبل به نحو معجزه‌آسایى از همین بیمارى نجات یافته بود و در بدنش پادتن (آنتی‌بادی) لازم براى مقابله با این بیمارى تشکیل شده بود، به او بود. پزشک شرایط دختر را براى برادر کوچکش توضیح داد واز او پرسید آیا مایل است خونش را به خواهر بزرگترش بدهد.
پسر بچه براى چند لحظه تردید داشت. سپس نفس عمیقى کشید و گفت: «بله، من حاضرم جان خواهرم را نجات دهم.»
او را در تختى کنار خواهرش خواباندند و شروع به گرفتن خون از او و تزریق به رگ‌هاى خواهرش کردند. پسر بچه روى تخت خوابیده بود و لبخند می‌زد. کم کم رنگ صورت خواهرش برگشت و آثار حیات در او نمایان گشت. در این هنگام پسر بچه رو به پزشک کرد و با صدایى لرزان پرسید: «من الان کم‌کم می‌میرم؟»
پسر بچه کوچولو منظور پزشک از تزریق خون او به خواهرش را درست نفهمیده بود. او فکر کرده بود پزشک می‌خواهد تمام خون او را از بدنش خارج کند و به خواهرش تزریق کند.




طبقه بندی: داستانهای موفقیت، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 6 بهمن 1388

نخستین درس مهم - زن نظافتچى

من دانشجوى سال دوم بودم. یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال این بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چیست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا باید می‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحویل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سوال کرد آیا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسیارى ملاقات خواهید کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنید لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.
من این درس را هیچگاه فراموش نکرده‌ام.

دومین درس مهم- کمک در زیر باران

یک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، یک زن مسن سیاه پوست آمریکایى در کنار یک بزرگراه و در زیر باران شدیدى که می‌بارید ایستاده بود. ماشینش خراب شده بود و نیازمند استفاده از وسیله نقلیه دیگرى بود. او که کاملاً خیس شده بود دستش را جلوى ماشینى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشین که یک جوان سفیدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته باید توجه داشت که این ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنش‌هاى میان سفیدپوستان و سیاه‌پوستان در آمریکا بود. مرد جوان آن زن سیاه‌پوست را به داخل ماشینش برد تا از زیر باران نجات یابد و بعد مسیرش را عوض کرد و به ایستگاه قطار رفت و از آن جا یک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.
زن که ظاهراً خیلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسید. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب دید که یک تلویزیون رنگى بزرگ برایش آورده‌اند. یادداشتى هم همراهش بود با این مضمون:
«از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کردید بسیار متشکرم. باران نه تنها لباس‌هایم که روح و جانم را هم خیس کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسیدید. به دلیل محبت شما، من توانستم در آخرین لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از این که چشم از این جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به دیگران دعا می‌کنم.»




طبقه بندی: داستانهای موفقیت، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 6 بهمن 1388

صبح یک روز زمستان، زن و شوهرى در هنگام خوردن صبحانه به اخبار رادیو گوش می‌کردند. گوینده اعلام کرد: «امروز انتظار می‌رود ٢٠ تا ٢٥ سانتی‌متر برف ببارد. همه ماشین‌هایشان را در سمت راست کوچه‌ها پارک کنند تا راه براى حرکت ماشین‌هاى برف روبى باز باشد.»
مرد فوراً از خانه خارج شد و ماشینش را در سمت راست کوچه پارک کرد.
یک هفته بعد، دوباره به هنگام خوردن صبحانه، گوینده رادیو اعلام کرد: «امروز انتظار می‌رود ٢٥ تا ٣٠ سانتی‌متر برف ببارد. همه ماشین‌هایشان را در سمت چپ کوچه‌ها پارک کنند تا راه براى حرکت ماشین‌هاى برف‌روبى باز باشد.»
مرد دوباره فوراً از خانه خارج شد و این بار ماشینش را در سمت چپ کوچه پارک کرد.
یک هفته بعد، دوباره به هنگام خوردن صبحانه، گوینده رادیو اعلام کرد: «امروز انتظار می‌رود ٣٠ تا ٣٥ سانتی‌متر برف ببارد. همه ماشین‌هایشان رادر سمت ... » ناگهان برق قطع شد. مرد وظیفه‌شناس خیلى ناراحت شد. با نگاهى نگران رو به همسرش کرد و پرسید: «نمی‌دانم چکار باید بکنم. به نظر تو کدام طرف کوچه باید پارک کنم تا راه براى حرکت ماشین‌هاى برف روبى باز باشد؟»
همسرش در حالى که نشان می‌داد او را کاملاً درک می‌کند گفت: «عزیزم چرا این دفعه نمی‌گذارى ماشینت توى پارکینگ خونه‌مون بمونه؟»




طبقه بندی: داستانهای حکیمانه، 
ارسال توسط علی حریرساز
(تعداد کل صفحات:2)      [1]   [2]  

آرشیو مطالب
نظر سنجی
آیا شما مطالب روانشناسی را در زندگی خود به کار میبرید؟






صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی