تبلیغات
راز بهتر زیستن و بهتر زندگی کردن - مطالب اسفند 1388
راز بهتر زیستن و بهتر زندگی کردن
بیا لبخند بزنیم بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا . . .

بازدید : مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 26 اسفند 1388

پیشنهاد می‌کنم ابتدا قسمت اول را بخوانید ، اگر خوانده‌اید پس ادامه را داشته باشید:

۴- آنها خودشان را شکست می‌دهند: شکست هم انتخابی است ، افرادی هستند که با وجود سختی هایی در زندگی که من و شما حتی تصور آنها را هم نمی‌کنیم به مرتبه و مقامی بسیار بالا رسیده‌اند و خیلی های دیگر هم هستند که با بهترین شرایط اجتماعی ، مالی و خانوادگی بزرگ شده‌اند اما الان به گدایی مشغولند.

تصمیم ندارم تمام تصمیمات غلطی که موجب شکست می‌شود را اینجا لیست کنم هر چند اگر تصمیم داشتم هم

نمی‌توانستم اما برخی از عمده ترین علل شکست به شرح زیر است:

- عادت های مضر ، اعتیاد
- تحصیل نکردن
- بی علاقگی نسبت به شغل
- خیلی زود بچه دار شدن
- تنبلی ، رفتار بچه گانه
- بدهکاری های زیاد
و….

می‌دونم ، بعضی عوامل هم هست که متاسفانه خارج از کنترل ماست.
اگر شما در خانواده‌ای فقیر بزرگ شده‌اید که نتوانسته‌اید تحصیلات خوبی داشته باشید یا اینکه اگر معلولیتی داشته باشید عقب تر از بقیه هستید و جاده‌ی موفقیت تان طولانی تر و دشوار تر از دیگران است اما این ابدآ دلیل بر این نیست که نتوانید از آنها جلو بزنید.

۵- آنها فکر می‌کنند با شکست همه چیز تمام می‌شود:

«موفقیت یعنی رفتن از شکستی به شکست دیگر بدون از دست دادن شوق برای رسیدن به هدف.»
(وینستون چرچیل)

کار سخت تضمین رسیدن به موفقیت نیست ، خیلی ها با اینکه سال ها سخت کار می‌کنند موفق نمی‌شوند. رسیدن به موفقیت کاریست سخت و میانبر های یک شبه هم وجود ندارند ، ثروتمند ترین آدم ها همگی راه های مختص خودشان را داشته‌اند و با استفاده‌ی صحیح از فرصت های زندگی و صد ها کار دیگر به این موفقیت رسیده‌اند. خیلی از افرادی که با بلیط های بخت آزمایی یک شبه پولدار می‌شوند مدتی بعد از برنده شدن زندگی‌شان به هم می‌ریزد چون موفقیت و اعتبار از رفتار بوجود می‌آید و صرفآ «پولدار» بودن تضمینی برای وجود یا ادامه‌ی موفقیت نیست و آنها چون یک شبه به آن ثروت رسیده‌اند توانایی مدیریت آن را ندارند.

راهی که به موفقیت می‌رسد مثل یک پل درب و داغونه که اگر هر جاش بایستید میافتید پایین پس چاره‌ای ندارید جز اینکه همیشه راه بروید ، تند یا آرام! بگویید اگر هنوز زنده‌ام پس هنوز امیدی هست!

۶- آنها به سرنوشت تسلیم می‌شوند:

شخصآ از عبارت هایی مثل «سرنوشته دیگه…» ، «ببینیم خدا چی بخواد…» و… متنفرم ، بس کنید! خودتان را گول نزنید ، شکست هایتان را تقصیر سرنوشت نیندازید. درسته ، چیز هایی در زندگی ما اتفاق می‌افتند (که به آنها سرنوشت می‌گوییم) و بر روی مسیر زندگی ما تاثیر می‌گذارند اما دلیلی بر نرسیدن ما به هدفمان نیستند.

چطوریه که خیلی ها پوز سرنوشت را می‌زنند؟ شما نمی‌توانید بگویید من فلج هستم و نمی‌توانم به فلان هدف برسم در حالی که افراد فلج دیگری رسیده‌اند. یک نفر هم کافی است که برهان شما نقض شود.

۷- آنها به دیگران اجازه می‌دهند به آنها بگویند «نه!»:

دقت کرده‌اید ما خیلی اوقات سختی هایی را تحمل می‌کنیم چون می‌دانیم برایمان مفید خواهند بود؟ مغز انسان حاظر به انجام کاری نمی‌شود مگر اینکه بداند انجام آن کار برایش خوشی در بر خواهد داشت. اما شب امتحان که باید چندین ساعت با سختی درس بخوانیم خوشیش کجاس؟ همه ما می‌دونیم ، ما به آینده فکر می‌کنیم ، اینکه تابستان لازم نیست دوباره درس بخوانیم یا هدف دراز مدت ، اینکه بعدآ شغل بهتری در نتیجه زندگی بهتری خواهیم داشت…

ابتدا یک فرصت موفقیت به دست میاوریم سپس فکر می‌کنیم که درست استفاده کردن از این فرصت چقدر برایمان خوشایند خواهد بود سپس تصمیم می‌گیریم رویایمان را با توجه به آن فرصت عملی کنیم ، اینجاست که جنگ شروع می‌شود.

یک بچه‌ی بی سرپرست و یا یک بچه‌ی مرفه هر کدام زندگی یگانه‌ای دارند اما یک چیز مشترک بینشان وجود دارد ، «فرصت موفقیت»  اما وقتی شروع به قدم برداشتن در راه موفقیت می‌کنند عوامل مختلف از هر طرف به آنها می‌گویند «نه!» و این جا است که فرق آنها مشخص می‌شود. فقر ، نداشتن تحصیلات ، آدم های عوضی و… به آن بچه‌ی بی سرپرست می‌گویند «نه!» و همین طور – شاید – خانواده‌ی خودخواه ، نازپروردگی و خیلی چیز های دیگر به آن کودک مرفه.

سخن آخر:

موفقیت برای هر کسی که دنبالش برود دست یافتنی است ، همه می‌خواهند موفق باشند اما یک فرق بزرگ بین «خواستن چیزی» و «تلاش برای بدست آوردن چیزی» وجود دارد. شما باید تلاش کنید تا بدست آورید.

یک چیز دیگر که خوبه به یاد بسپارید اینه که نوع دیدگاه و طرز تفرکتان نسبت به کار ، موفقیت و شانس نقش مهمی در رسیدن به آن چه می‌خواهید ایفا می‌کند.

اگر به آن چه می‌خواهید نمی‌رسید اولین کسی که باید محاکمه کنید خودتان هستید!

نظر یادتون نره!



ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : دوشنبه 24 اسفند 1388

تا به حال فکر کرده‌اید چرا عده‌ای در انجام کاری موفق می‌شوند و عده‌ی دیگری در انجام همان کار شکست می‌خورند؟ به راستی رمز این موفقیت چیست که عده‌ای به آن می‌رسند و عده‌ای تا آخر عمر انتظار آن را می‌کشند؟ برای پاسخ دادن به این سوال باید ببینیم افراد موفق و ناموفق چه تفاوت هایی با هم دارند.

در زیر هفت تفاوت مهمی که افراد ناموفق با افراد موفق دارند را با هم بررسی می‌کنیم:

۱- آنها معنی صحیح موفقیت را نمی‌دانند: «نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود.» شما در مورد موفقیت چه فکر می‌کنید؟ به نظر شما موفقیت ذاتی است یا اکتسابی؟ جوابی که هر کس به این سوال می‌دهد تا حد زیادی بیانگر شخصیت و به نوعی عامل اصلی بودن او در موقعیتی که در حال حاظر دارد است خواه موققیت و رضایت از زندگی باشد خواه شکست و نارضایتی.

در مورد موفقیت سه باور عمومی وجود دارد:

موفقیت شانسی است: عده‌ای معتقد‌اند موفقیت شانسی است. اگر شما فکر کنید موفقیت شانسی است چقدر برای کسب آن تلاش می‌کنید؟ مسلم است هرگز!

اگر رفتار خود و دیگران را زیر نظر بگیرید خواهید دید که ما برچسب «شانس» را فقط به اجناس دلخواه خودمان می‌چسبانیم. به عنوان مثال دقت کنید مردم اکثرآ موفقیت های دیگران و شکست های خود را تقصیر شانس می‌اندازند.

مثلآ وقتی فاطمه خانم می‌فهمه پسر اکبر آقا کار و بارش حسابی گرففته و ماشین مدل بالا سوار می‌شود و… می‌گوید «خدا شانس بده!» ، «ما که از این شانس ها نداریم!» ولی اینکه این بیچاره چقدر برای کسب موفقیت تلاش کرده اصلآ در نظر گرفته نمیشه و «شانس» می‌شود تنها عامل کسب تمام این موفقیت ها.

اما اگر دختر همان فاطمه خانم دانشگاه قبول شود عامل شانس به کلی کنار گذاشته شده و علت کسب این موفقیت تلاش شبانه روزی ، هوش و ذکاوت ، استعداد و نبوغ دختر گلشان است.

پس باور کنید که شانس خوب فقط یک فرصت برای رسیدن به موفقیت و شانس بد فقط یک اتفاق است.
عامل اصلی هر آنچه برای ما اتفاق می‌افتد فقط خود ما و آنچه انجام می‌دهیم است.

موفقیت ذاتی است: عده‌ای معتقد‌اند موفقیت ذاتی است و افراد موفق موفق زاده می‌شوند. این باور اگر خود را یک انسان فوق العاده موفق بدانید زیاد بد نیست و تا حدودی باعث پیشرفت شما می‌شود ولی اگر خود را یک انسان شکست خورده بدانید چه طور؟ بهتر است برای کسب موفقیت تلاش کنید یا برای دوباره متولد شدن؟

موفقیت اکتسابی است: این بهترین اعتقادی است که می‌توان نسبت به موفقیت داشت. اگر شما ایمان داشته باشید که می‌توانید موفقیت را به دست آورید بعد از کسب موفقیت اول دومی را هم به سرعت به دست می‌آورید و سومی… و همین طور موفقیت های بعدی را. یعنی موفقیتی نا‌محدود کسب خواهید کرد! همچنین اگر در این میان شکست بخورید با انرژی و پشتکار دوباره خودتان را بالا می‌کشید.

«شانس تو را موفق ‌نمی‌کند این تویی که شانس را به موفقیت تبدیل کنی.»
(Kevin Geary)

۲- آنها معنی صحیح شانس را نمی‌دانند:همان قدر که درست ندانستن معنای صحیح موفقیت باعث ایجاد مشکلاتی در زندگی می‌شود ندانستن معنای صحیح شانس هم از موفقیت جلوگیری می‌کند. عده‌ای فکر می‌کنند شانس حتمآ موفقیت به همراه دارد این افراد همیشه منتظر اتفاقی خارق العاده هستند در حالی که شانس های زیادی را بدون اینکه بدانند از بین می‌برند.

عده‌ای شانس را فقط یک احتمال برای موفقیت می‌دانند این افراد اگر معتقد باشند موفقیت اکتسابی است شاید تلاشی برای تبدیل شانسشان به موفقیت بکنند در غیر این صورت هیچ !

عده‌ای شانس را یک سرعت دهنده به عمل رسیدن به موفقیت می‌دانند ولی همواره بدون شانس هم کار خود را جلو می‌برند این افراد همیشه موفق تر از دیگران هستند و جالب این جاست که همیشه افراد موفق پشت سر هم شانس می‌آورند! آیا فکر نمی‌کنید این فقط شانس نیست؟ چرا افراد نا‌موفق هر روز بیشتر از پیش به دردسر می‌افتند؟

۳- آنها معنی صحیح تلاش را نمی‌دانند: یک کارخانه را در نظر بگیرید ، خیلی ها می‌گویند کارگر ها خیلی بیشتر از مدیران کار می‌کنند. این تمامآ به طرز تفکر فرد نسبت به «تلاش» بستگی دارد. دو مورد زیر را در نظر بگیرید:

- تلاش فیزیکی
- تلاش فکری

مدیر کارخانه پشت میز میشینه ، کت و شلوار می‌پوشه و از هوای مطبوع دفترش لذت می‌بره اما این ابدآ دلیل بر اینکه کمتر از آن کارگر کار می‌کند نیست بلکه فقط نوع کار این دو با یکدیگر فرق می‌کند. قبول نکردن این امر مثل اینه که بگویید کسی که از کارش لذت نمی‌برد باید حقوق بیشتری از کسی که از کارش لذت می‌برد بگیرد ، آیا منطقی است؟

کسی که مدیر یک کارخانه است خیلی بیشتر از کارگر کارخانه می‌ارزد (از نظر مالی) ، چرا؟ چون کارگر فراوان است اما کسی که بتواند میلیارد ها تومان سرمایه را مدیریت کند و به سوددهی برساند نه!

نا گفته پیداست که اگر همان مدیر پشت میز نشین کارش را انجام نمی‌داد آن کارگر هم شغلی نداشت ،شما می‌خواهید کدام طرف ماجرا باشید؟ تمام مردم دنیا آرزو داشته‌اند موفق و ثروتمند باشند اما چند نفر به آرزویشان رسیده‌اند؟

به نظر شما مدیر آن کارخانه درباره‌ی شانس و موفقیت چه فکر می‌کند؟ کارگر کارخانه چطور؟

نظر یادتون نره!




طبقه بندی: عمومی،  تکنیکهای موفقیت، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 20 اسفند 1388

سلامت جسمى از سلامت روانى و عاطفى قابل تفکیک نیست. آدم‌هاى شاد، آدم‌هاى سالمى هستند. تاریخ جهان به ما می‌گوید که شادى به این که شما چه دارید بستگى ندارد بلکه به این که شما که هستید وابسته است. اکنون که در آستانه  سال نو قرار داریم، خوب است لحظه‌اى به این موضوع بیندیشیم که چه چیزى واقعاً ما را شاد می‌‌کند.
١٠ کلید زیر می‌‌توانند در این زمینه به ما کمک کنند:


١- به نداى بدن خود گوش فرا دهید. این ندا از طریق علامت‌هاى راحتى یا ناراحتى، خوشى یا ناخوشى، خود را به ما عرضه می‌‌کند. هنگامى که رفتار خاصى را برمی‌‌گزینید و انجام می‌‌دهید از بدن خود بپرسید چه احساسى درباره  آن دارد؟ اگر بدنتان علامت ناراحتى و درماندگى جسمى یا روانى فرستاد، آن رفتار را کنار بگذارید. و چنانچه علامت راحتى و اشتیاق فرستاد، آن را ادامه دهید.

2-       در «حال» زندگى کنید، چون این تنها لحظه‌اى است که در اختیار دارید. توجه و تمرکز خود را بر هر آنچه اینجا و اکنون است معطوف دارید و جستجوگر «کمال» در هر لحظه باشید. هر چه برایتان پیش می‌‌آید را تمام و کمال بپذیرید. در این صورت است که می‌‌توانید از آن لذت ببرید، از آن درس بگیرید و سپس رهایش کنید. «حال» همان گونه است که باید می‌‌بود. بینهایت قانون طبیعت دست به دست هم داده‌اند تا این لحظه  خاص، این تفکر خاص و این تلقى خاص را براى شما به وجود آورند. این لحظه بدین گونه است زیرا کلّ جهان هستى بدین گونه است. سعى نکنید با بینهایت چیز مختلف از سر ستیزه‌جوئى برآئید. بلکه در عوض، خود را با آن‌ها یگانه سازید.


٣- زمان‌هایى را براى سکوت، مراقبه (مدیتیشن) و گفتگوهاى درونى با خودتان اختصاص دهید. در این لحظه‌هاى سکوت و آرامش، به زندگى درونى خود توجه کنید و با منبع آگاهی‌‌هاى خالص خود دوباره ارتباط برقرار کنید و اجازه دهید به جاى این که تعبیر و تفسیرهاى تحمیلى خارجى به شما بگوید چه چیزى براى شما خوب است و چه چیزى براى شما خوب نیست، شهود و مکاشفه  درونى شما را راهنمایى کند.


٤- نیاز خود براى تأیید شدن توسط دیگران را کنار بگذارید. شما تنها قاضى ارزش‌هاى خود هستید و هدف شما کشف ارزش‌هاى بی‌‌شمار در درون خود است، صرفنظر از این که دیگران چه فکرى کنند. اگر این را بپذیرید، آزادى بزرگى به دست می‌‌آورید.
٥- هنگامى که در خود احساس خشم یا مخالفت با یک نفر یا یک وضعیت کردید، قبول کنید که دارید تنها با خودتان مبارزه می‌‌کنید. مقابله کردن، یک واکنش دفاعى است که بر اثر آسیب‌هاى کهنه به وجود می‌‌آید. با دست کشیدن از خشم خود، هم به بهبود حالتان کمک می‌‌کنید و هم با جریان هستى هماهنگ می‌‌شوید.
٦- بدانید که دنیاى «خارج» انعکاس واقعیت «درونی» شماست. واکنش‌هایى که نسبت به افراد نشان می‌‌دهید، چه عشق و چه نفرت، بازتاب دنیاى درونى شماست. آن چیز که بیشترین نفرت را از او دارید، چیزى است که آن را بیشتر از سایر چیزها در درون خود انکار می‌کنید. و آن چیز که بیشتر از بقیه  چیزها بدان عشق می‌‌ورزید، چیزى است بیشتر از هر چیز دیگر در درون خود آرزویش را دارید. از آینه  روابطتان براى تکامل خود راهنمایى بگیرید. هدف، خودآگاهى کامل است. هنگامى که بدان دست یافتید، هر چیز را که طلب کنید به طور خودکار برایتان فراهم است و هر چیزى را که دوست نداشته باشید به طور خودکار ناپدید خواهد شد.

7- بار سنگین «قضاوت کردن» را از دوشتان بردارید تا احساس سبکى کنید. قضاوت، جنبه‌هاى ارزشى درست یا غلط را بر یک وضعیت تحمیل می‌‌کند. هر چیز قابل درک و بخشش است، امّا وقتى درباره  آن قضاوت می‌‌کنید، امکان درک کردن را از بین می‌‌برید و فرایند یادگیرى عشق ورزیدن را قطع می‌‌کنید. شما وقتى درباره  دیگران قضاوت می‌‌کنید، در واقع کمبود خویشتن‌پذیرى خود را بروز می‌‌دهید. به یاد داشته باشید که با بخشیدن هر نفر، بر میزان عشق به خود می‌‌افزائید.
٨- بدن خود را با خوراکی‌‌ها، نوشیدنی‌‌ها و عواطف ناسالم آلوده نکنید. بدن شما وظیفه‌اش فقط پشتیبانى از حیات شما نیست بلکه وسیله‌اى است که شما را در سفر به سمت تکامل حمل می‌‌کند. سلامت هر سلّول، مستقیماً در وضعیت سلامت کلّى شما موثر است زیرا هر سلّول در حکم یک نقطه  آگاهى در مجموعه  آگاهی‌‌هایى است که شما باشید.
٩- رفتارهاى با انگیزه  ترس را با رفتارهاى با انگیزه  عشق جایگزین سازید. ترس ناشى از خاطراتى است که در گذشته در ذهن ما جا گرفته است. با یادآوردن آنچه در گذشته ما را ناراحت کرده، انرژی‌‌هاى خود را به سمتى هدایت می‌‌کنیم که مطمئن شویم یک آسیب قدیمى دوباره خود را تکرار نکند. امّا با تحمیل گذشته بر حال، هرگز نمی‌‌توانیم تهدید آسیب دیدن دوباره را برطرف سازیم. این کار تنها هنگامى اتفاق می‌‌افتد که سپر امنیتى خود را کشف کنیم و آن چیزى جز عشق نیست. وقتى رفتارهاى ما با انگیزه  عشق و حقایق درونى باشد، می‌‌توانیم با هر تهدیدى مقابله کنیم زیرا قدرت درونى ما در برابر ترس نفوذ ناپذیر است.

١٠- این را بدانید که دنیاى بیرونی‌، تنها آینه‌اى از یک هوشمندى عمیق‌تر است. این هوش و خرد، سازمان‌دهنده  ناپیداى همه چیز در عالم هستى است و چون بخشى از آن در وجود شما قرار دارد، شما هم در سازماندهى امور جهان شریکید. بنابراین، شما به طور جدایی‌‌ناپذیرى با همه چیز پیوند دارید. پس وجود افکار مسموم و ناسالم در ذهن شما بر کل هوشمندى جهان اثر منفى می‌‌گذارد. زیستن در حالت تعادل و خلوص، هم براى خود شما و هم براى کره  زمین بهترین چیز است.


طبقه بندی: تکنیکهای موفقیت، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 20 اسفند 1388

قبل از ازدواج

٠
٠
٠
مرد: آره، دیگه نمی‌‌تونم بیش از این منتظر بمونم.

زن: می‌‌خواهى من از پیشت برم؟

مرد: نه! فکرش را هم نکن.

زن: منو دوست داری؟

مرد: البته!

زن: آیا تا حالا به من خیانت کردی؟

مرد: نه! چرا چنین سوالى می‌‌کنی؟

زن: منو مسافرت می‌‌بری؟

مرد: مرتب!

زن: آیا منو می‌‌زنی؟

مرد: به هیچوجه! من از این آدما نیستم!

زن: می‌‌تونم بهت اعتماد کنم؟


٠
٠
٠

بعد از ازدواج

همین متن را این دفعه از پائین به بالا بخوانید


طبقه بندی: عمومی، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 20 اسفند 1388

1-شما دخترى زیبا را در یک مهمانى می‌بینید. به سوى او می‌روید و می‌گوئید:

«من خیلى ثروتمندم. با من ازدواج می‌کنى؟»

این بازاریابى مستقیم است.

2-شما با تعدادى از دوستانتان در یک مهمانى هستید و دختر زیبایى را می‌بینید.

یکى از دوستان شما به او نزدیک می‌شود و شما را به او نشان می‌دهد و می‌گوید:

او خیلى ثروتمند است. با او ازدواج می‌کنى؟

این تبلیغات است.

3-شما دخترى زیبا را در یک مهمانى می‌بینید. از او شماره  تلفنش را می‌گیرید و روز بعد به او تلفن می‌کنید و می‌گوئید:

«سلام. من خیلى ثروتمندم. با من ازدواج می‌کنى؟»

این بازاریابی‌ از راه دور (Telemarketing) است.

٤- شما دخترى زیبا را در یک مهمانى می‌بینید. از جا بلند می‌شوید، لباستان را صاف و صوف می‌کنید، به نزد او می‌روید برایش

نوشابه می‌ریزید، در را برایش باز می‌کنید، به او پیشنهاد می‌کنید که برسانیدش و بعد می‌گوئید:

«ضمناً، من خیلى ثروتمندم. با من ازدواج می‌کنى؟»

این روابط عمومى است.

5-شما دخترى زیبا را در یک مهمانى می‌بینید. او بلند می‌شود و نزد شما می‌آید و می‌گوید:

«تو خیلى ثروتمندى! با من ازدواج می‌کنى؟»

این یعنى شناخت مارک (تجارى).

6-شما دخترى زیبا را در یک مهمانى می‌بینید، نزد او می روید و می‌گوئید:

«من خیلى ثروتمندم. با من ازدواج می‌کنى؟» او لبخندى به لب می‌آورد.

این یعنى بازخورد (Feedback) مشترى.

7-شما دخترى زیبا را در یک مهمانى می‌بینید. نزد او می‌روید و می‌گوئید:

«من خیلى ثروتمندم. با من ازدواج می‌کنى؟» و او شما را به شوهرش معرفى می‌کند.

این یعنى فاصله  بین عرضه و تقاضا.

8-شما دخترى زیبا را در یک مهمانى می‌بینید. نزد او می‌روید و قبل از این که چیزى بگوئید، شخص دیگرى می‌آید و به او

 می‌گوید:
«من خیلى ثروتمندم. با من ازدواج می‌کنى؟» و او به آن فرد جواب مثبت می‌دهد.

این یعنى رقابتى که سهم شما از بازار را می‌بلعد.

9-شما دخترى زیبا را در یک مهمانى می‌بینید. نزد او می‌روید و قبل از این که به او بگوئید:

«من خیلى ثروتمندم. با من ازدواج می‌کنى؟» زنتان سر می‌رسد.

این یعنى محدودیت در ورود به بازارهاى جدید.




طبقه بندی: عمومی، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 14 اسفند 1388

گروهى از فارغ‌التحصیلان قدیمى یک دانشگاه که همگى در حرفه  خود آد‌م‌هاى موفقى شده بودند، با همدیگر به ملاقات یکى از استادان قدیمى خود رفتند. پس از خوش و بش اولیه، هر کدام از آنها در مورد کار خود توضیح می‌داد و همگى از استرس زیاد در کار و زندگى شکایت می‌کردند.

استاد به آشپزخانه رفت و با یک کترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجان‌هاى جوراجور، از پلاستیکى و بلور و کریستال گرفته تا سفالى و چینى و کاغذى (یکبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را به چاى دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت چاى ریختن براى خودشان را بکشند.

پس از آن که تمام دانشجویان قدیمى استاد براى خودشان چاى ریختند و صحبت‌ها از سر گرفته شد، استاد گفت: «اگر توجه کرده باشید، تمام فنجان‌هاى قشنگ و گران‌قیمت برداشته شده و فنجان‌هاى دم دستى و ارزان‌قیمت، داخل سینى برجاى مانده‌اند. شما هر کدام بهترین چیزها را براى خودتان می‌خواهید و این از نظر شما امرى کاملاً طبیعى است، امّا منشاء مشکلات و استرس‌هاى شما هم همین است.

مطمئن باشید که فنجان به خودى خود تاثیرى بر کیفیت چاى ندارد. بلکه برعکس، در بعضى موارد یک فنجان گران‌قیمت و لوکس ممکن است کیفیت چایى که در آن است را از دید ما پنهان کند.

چیزى که همه شما واقعاً مى‌خواستید یک چاى خوش عطر و خوش طعم بود، نه فنجان. امّا شما ناخودآگاه به سراغ بهترین فنجان‌ها رفتید و سپس به فنجان‌هاى یکدیگر نگاه مى‌کردید.

زندگى هم مثل همین چاى است. کار، خانه، ماشین، پول، موقعیت اجتماعى و .... در حکم فنجان‌ها هستند. مورد مصرف آنها، نگهدارى و دربرگرفتن زندگى است. نوع فنجانی که ما داشته باشیم، نه کیفیت چاى را مشخص می‌کند و نه آن را تغییر می‌دهد. امّا ما گاهى با صرفاً تمرکز بر روى فنجان، از چایى که خداوند براى ما در طبیعت فراهم کرده است لذت نمی‌بریم.
خداوند چاى را به ما ارزانى داشته نه فنجان را. از چایتان لذت ببرید. خوشحال بودن البته به معنى این که همه چیز عالى و کامل است نیست. بلکه بدین معنى است که شما تصمیم گرفته‌اید آن سوى عیب و نقص‌ها را هم ببینید.»

در آرامش زندگى کنید، آرامش هم درون شما زندگى خواهد کرد.




طبقه بندی: داستانهای موفقیت،  داستانهای حکیمانه، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 14 اسفند 1388

معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه  پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.
فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه  بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ٥ سیب‌زمینى بود. معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه  پلاستیکى را با خود ببرند.

روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده. به علاوه، آن‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى در کیسه  خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند.

معلّم از بچه‌ها پرسید: «از این که سیب‌زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟» بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌زمینی‌هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند.

آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه  آدم‌هایى که دوستشان ندارید را در  دل خود نگاه می‌دارید و همه جا با خود می‌برید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوى بد سیب‌زمینی‌ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟»

نتیجه اخلاقى داستان

کینه  هر کسى را که به دل دارید بیرون بریزید وگرنه باید آن را تا آخر عمر با خود حمل کنید. بخشیدن دیگران بهترین کارى است که می‌توانید بکنید. دیگران را دوست بدارید حتى اگر آن‌ها شما را دوست نداشته باشند.

 




طبقه بندی: داستانهای موفقیت،  داستانهای حکیمانه، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 6 اسفند 1388

 

افکارت را مثبت نگاه دار زیرا آن‌ها به گفتارهایت تبدیل می‌‌شوند

گفتارهایت را مثبت نگاه دار زیرا آن‌ها به رفتارهایت تبدیل می‌‌شوند

رفتارهایت را مثبت نگاه دار زیرا آن‌ها به عادت‌هایت تبدیل می‌‌شوند

عادت‌هایت را مثبت نگاه دار زیرا آن‌ها به ارزش‌هایت تبدیل می‌‌شوند

ارزش‌هایت را مثبت نگاه دار زیرا آن‌ها به سرنوشتت تبدیل می‌‌شوند.




طبقه بندی: تکنیکهای موفقیت،  عمومی، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 6 اسفند 1388

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمى‌دانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگى‌شان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت.
دکتر گفت براى این که بتوانى دقیق‌تر به من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش ساده‌اى وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو:


«ابتدا در فاصله ٤ مترى او بایست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنید همین کار را در فاصله  ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد.»

آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه  شام بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم.

سپس با صداى معمولى از همسرش پرسید: عزیزم شام چى داریم؟

جوابى نشنید.

بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: عزیزم شام چى داریم؟

باز هم پاسخى نیامد.

باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام چى داریم؟

باز هم جوابى نشنید.

باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نیامد.

این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم شام چى داریم؟

زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمین بار مى‌گویم: خوراک مرغ!

نتیجه  اخلاقى

مشکل ممکن است آنطور که ما همیشه فکر مى‌کنیم در دیگران نباشد و عمدتاً در خود ما باشد!

نظر یادتون نره!




طبقه بندی: داستانهای حکیمانه،  داستانهای موفقیت، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 6 اسفند 1388

 

چند مرد در رختکن یک باشگاه ورزشى مشغول لباس پوشیدن بودند که تلفن موبایلى که روى نیمکت بود زنگ زد. یکى از مردها گوشى را برداشت، دکمه  صداى بلند آن را فعّال کرد و شروع به حرف زدن کرد. توجه بقیه هم به مکالمه  تلفنى او جلب شد.
مرد: سلام
زن: عزیزم، منم. تو هنوز توى باشگاهى؟
مرد: آره
زن: من الان توى مرکز خرید هستم. اینجا یک مغازه، پالتو پوست خیلى قشنگى داره که قیمتش  سه میلیون تومنه. از نظر تو اشکالى نداره بخرم؟
مرد: چه اشکالى داره؟ اگه خوشت اومده بخر.
زن: ضمناً از جلوى یک ماشین فروشى رد شدم. یک بنز ٢٠٠٧ خیلى خوشگل گذاشته بود پشت ویترین.
مرد: چند بود؟
زن: ٤٥ میلیون تومن
مرد: باشه، بخرش. فقط مطمئن شو که دست اول باشه.
زن: عالى شد! آخرین چیز هم این که اون خونه‌اى که پارسال دیدیم یادته؟ صاحبش حالا راضى شده ٩٥٠ میلیون تومن بفروشدش.
مرد: بهش بگو ٩٠٠ میلیون. فکر کنم قبول کنه. ولى اگه هیچ جورى قبول نکرد. ٥٠ میلیون اضافه‌ش را هم بده. خونه  خیلى خوبیه.
زن: باشه. خیلى ممنون. دوستت دارم عزیزم. مى‌بینمت.
مرد: خداحافظ! مواظب خودت باش.
مرد تلفن را قطع کرد. بقیه  مردها در رختکن باشگاه هاج و واج به او نگاه مى‌کردند و دهنشان باز مونده بود.
مردى که تلفن را جواب داده بود لبخندى زد و پرسید: این تلفن موبایل مال کى بود؟

نظر یادتون نره!




طبقه بندی: عمومی، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 1 اسفند 1388

روزى مرد ثروتمندى دست پسر بچه‌ كوچك خود را گرفت و به تماشاى روستایى ‌برد  تا نشان دهد روستائیان با چه فقر و مشكلاتی زندگى مى‌كنند تا او قدر زندگى‌اى را كه دارد بداند.

مرد و پسرش به روستا رفتند و یك شب را در خانه به ظاهر محقر یك خانواده روستایى به سر كردند.
فرداى آن‌ روز كه روستا را ترك مى‌كردند، در حال بازگشت، پدر از پسرش پرسید: خوب، پسرم دیدى روستائى‌ها چگونه زندگى مى‌كردند؟
پسر گفت: آرى.

پدر از پسرش پرسید: متوجه شدى زندگى آنان چه حال و هوائى داشت؟

پسر گفت: آرى.

پدر از پسرش پرسید: خوب، حالا نظرت چیست؟

پسر در جواب گفت: تفاوت فوق‌العاده زیادى بین زندگى‌ ما و آن‌ها وجود دارد.

ما در وسط خانه حوضى با یك فواره كوچك داریم، آن‌ها در کنار خانه‌شان یك رودخانه بیكران و پرخروش دارند.

ما در اطاق‌هایمان فانوس‌هاى طلائى و نقره‌اى بر دیوار آویزان كرده‌ایم آن‌ها یك آسمان ستاره و بینهایت فانوس زیبا دارند.
دیوار خانه ما محدود ولى دیوار باغ آن‌ها تا بینهایت ادامه دارد.

چقدر خوشحالم پدر كه مرا به آنجا بردى، متشكرم پدر.

تو به درستى به من نشان دادى ما چقدر فقیریم.

نظر یادتون نره!




طبقه بندی: داستانهای موفقیت،  عمومی، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 1 اسفند 1388

گاو ما ما مى‌کرد
گوسفند بع بع مى‌كرد
سگ واق واق مى‌كرد
و همه با هم فریاد مى‌زدند حسنك كجایى

شب شده بود اما حسنك به خانه نیامده بود. حسنك مدت‌هاى زیادى است كه به خانه نمى‌آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تى‌شرت‌هاى تنگ به تن مى‌كند. او هر روز صبح به جاى غذا دادن به حیوانات جلوى آینه به موهاى خود ژل مى‌زند.
موهاى حسنك دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهاى خود گلت مى‌زند.
دیروز كه حسنك با كبرى چت مى‌كرد كبرى گفت تصمیم بزرگى گرفته است. كبرى تصمیم داشت حسنك را رها كند و دیگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مى‌كرد. پتروس همیشه پاى كامپیوترش نشسته بود و چت مى‌كرد. پتروس دید كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مى‌كرد چون زیاد چت كرده بود. او نمى‌دانست كه سد تا چند لحظه  دیگر مى‌شكنند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.


براى مراسم دفن او كبرى تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما كوه روى ریل ریزش كرده بود. ریزعلى دید كه كوه ریزش كرده اما حوصله نداشت. ریزعلى سردش بود و دلش نمى‌خواست لباسش را در آورد. ریزعلى چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت. قطار به سنگ‌ها برخورد كرد و منفجر شد. كبرى و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلى بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و كور بود. الان چند سالى است كه كوكب خانم همسر ریزعلى مهمان ناخوانده ندارد او حتى مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله  مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان‌ها را سیر كند.
او در خانه تخم‌مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد.

و كلاس بالایى دارد. او فامیل‌هاى پولدار دارد.

او آخرین بار كه گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیاى ما خیلى چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است كه دیگر در كتاب‌هاى دبستان آن داستان‌هاى قشنگ وجود ندارد.

نظر یادتون نره!




طبقه بندی: عمومی،  داستانهای حکیمانه، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 1 اسفند 1388

روزى یک استاد دانشگاه شاگردان خود را به مباحثه طلبید. او در کمال اعتماد به نفس از دانشجویانش پرسید: آیا خداوند همه موجودات را آفریده است؟


یکى از دانشجویان با شجاعت پاسخ داد: بله.


استاد پرسید: هر موجودى را؟


دانشجو جواب داد: بله هر آن چه را که وجود دارد.


استاد گفت: در این صورت این جمله که خداوند شیطان را هم آفریده، درست است. چرا که شیطان هم وجود دارد.


دانشجو نتوانست به این پرسش پاسخ دهد و ساکت ماند.


استاد با حالتى حاکى از احساس خشنودى با خود این طور اندیشید که بار دیگر توانسته است اثبات کند که ایمان و اعتقادات

 مذهبى چیزى جز افسانه نیست.


در همین حال ناگهان دانشجوى دیگرى دست بلند کرد و پرسید: استاد آیا سرما وجود دارد؟


استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد. آیا تو تا به حال سرما را احساس نکردى؟


دانشجو با کمال احترام پاسخ داد: استاد در واقع سرما وجود ندارد. بر پایه نتایج دستاوردهاى دانش فیزیک، سرما در واقع عبارت

 است از فقدان کامل یا غیبت کلى گرما. یک شىء را تنها زمانى مى‌توان مورد مطالعه قرار داد که انرژى از خود ساطع کند و انرژى

 هر جسم به صورت گرما ساطع مى‌شود. بدون گرما اشیاء ساکن و فاقد نیروى جنبش هستند و نمى‌توانند از خود واکنش نشان

 دهند. اما سرما وجود ندارد. ما خود واژه سرما را ابداع کرده‌ایم تا پدیده فقدان گرما را به کمک آن توصیف کنیم.


دانشجو در ادامه پرسید: تاریکى چطور استاد؟ آیا به نظر شما تاریکى هم وجود دارد؟


استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد.


دانشجو باز گفت: شما بازهم اشتباه مى‌کنید استاد. تاریکى نیز چیزى جز فقدان کامل نور و روشنایى نیست. از نظر فیزیکى

 مى‌توان نور و روشنایى را مورد مطالعه قرار داد اما تاریکى را خیر. اگر نور را از منشور عبور دهیم، رنگ‌هاى گوناگونى براساس طول

 موج امواج نورانى از آن خارج مى‌شود. تاریکى نیز عبارتى است که ما از آن براى توصیف حالت فقدان نور استفاده مى‌کنیم.
در پایان دانشجو از استاد پرسید: شیطان چطور؟ آیا شیطان هم وجود دارد؟


خود وى ادامه داد: شیطان نیز بر غیبت خداوند در دل انسانها و حالت دورى از عشق، بخشش و ایمان دلالت دارد. عشق و ایمان

 همانند نور و حرارت هستند. این دو وجود دارند و فقدان آنها است که شیطان نام گرفته.


این بار نوبت استاد بود که حرفى براى گفتن نداشته باشد.


نام این دانشجو آلبرت اینشتین بود.

نظر یادتون نره!




طبقه بندی: داستانهای حکیمانه، 
ارسال توسط علی حریرساز
(تعداد کل صفحات:2)      [1]   [2]  

آرشیو مطالب
نظر سنجی
آیا شما مطالب روانشناسی را در زندگی خود به کار میبرید؟






صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی