تبلیغات
راز بهتر زیستن و بهتر زندگی کردن - مطالب بهمن 1389
راز بهتر زیستن و بهتر زندگی کردن
بیا لبخند بزنیم بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا . . .

بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 28 بهمن 1389

به این تست شك نكنید. این آخرین و استانداردترین تست شخصیت شناسى است كه این روزها در اروپا بین روانشناسان در جریان است. پاسخهایش هم اصلاً كار دشوارى نیست. كافى است كمى به خودتان رجوع كنید. یك كاغذ و قلم هم كنار دستتان باشد و جوابی را که انتخاب می کنید یادداشت کنید كه بتوانید امتیازهایى كه گرفته اید جمع بزنید. حاضرید؟ پس شروع كنید:

1) چه موقع از روز بهترین و آرام ترین احساس را دارید؟

الف _ صبح،
ب- عصر و غروب،
ج _ شب

۲) معمولاً چگونه راه مى روید؟

الف _ نسبتاً سریع، با قدم هاى بلند،
ب- نسبتاً سریع، با قدمهاى كوتاه ولى تند و پشت سر هم،
ج _ آهسته تر، با سرى صاف روبرو،
د _ آهسته و سربه زیر، ه- - خیلى آهسته

به ادامه مطلب مراجعه فرمائید



ادامه مطلب
طبقه بندی: تست روانشناسی، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : دوشنبه 25 بهمن 1389

هر روز
شیطان لعنتی
خط های ذهن مرا
اشغال می كند
هی با شماره های غلط ، زنگ می زند،‏
آن وقت من اشتباه می كنم و او
با اشتباه های دلم حال می كند.
دیروز یك فرشته به من می گفت:
تو گوشی دل خود را بد گذاشتی
آن وقت ها كه خدا به تو می زد زنگ
آخر چرا جواب ندادی
چرا بر نداشتی؟!
یادش به خیر
آن روزها
مكالمه با خورشید
دفترچه های ذهن كوچك من را
سرشار خاطره می كرد
امروز پاره است
آن سیم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره می كرد.
×××
با من تماس بگیر ، خدایا
حتی هزار بار
وقتی كه نیستم
لطفا پیام خودت را
روی پیام گیر دلم بگذار

 

 

غریب آمده بودم غریب خواهم رفت
نچیده سیب به رویای سیب خواهم رفت

میان بوسه طنابی به دار می بافند
به گونه با گل سرخ فریب خواهم رفت

صدای خواب براحساس شهر می پیچید
وگفت با دل من بی نصیب خواهم رفت

ومرگ سهم تمام حیات حـّوا بود
اسیردست رسوم عجیب خواهم رفت

به شوق باغ پراز یاس های شهرقدیم
ازاین بهاردروغین نجیب خواهم رفت

اگرچه گریه براین شهرجرم زندان داشت
میان همهمه هاعن قریب خواهم رفت

زمان کوچ شد افسوس،دست من خالیست

غریب آمده بودم غریب خواهم رفت


....
یك...
دو....
سه....
چندین و چند
...هر چقدر می شمارم خوابم نمی برد
من این ستاره های خیالی را
كه از سقف اتاقم
تا بینهایت خاطرات تو جاری است
....
یادش بخیر
وقتی بودی
نیازی به شمردن ستاره ها نبود
اصلا یادم نیست
ستاره ای بود یا نبود
هر چه بود شیرین بود
حتی بی خوابی بدون شمردن ستاره ها.

                    ******************************

اینم از ولنتاین امسال؟؟!!

 




طبقه بندی: عمومی،  کوتاه و آموزنده، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : یکشنبه 24 بهمن 1389

آخرین سخنان برخی بزرگان پیش از مرگشان

 

 

گاهی آدمها به آن میزان به هم نزدیک می شوند که دیگر یکدیگر را

نمی بینند ! شاید دوری بتواند دوباره موجب شناخت درستر آنها از

یکدیگر گردد.

ارد بزرگ

                       *******************************

وظیفه اصلی و اساسی كلمه قدرت این است كه در خوشبختی بشر
 و بكوشد. هانری دورلئان

                       *******************************
امید جزیی از خوشبختی است. ژوبر

                       *******************************
حقیقت انکارناپذیر است. بدخواهی ممکن است به آن حمله کند.

ممکن  است نادانی آن را به استهزا بگیرد. اما سرانجام حقیقت پایدار خواهد بود.  سر  وینستون چرچیل

                       *******************************
به آرزوهایی خویش ایمان بیاورید و آنگونه نسبت به آنها

باندیشید که گویی بزودی رخ می دهند . ارد بزرگ

                        ******************************
وقتی انسان دوست واقعی دارد كه خودش هم دوست واقعی باشد . امرسون
                        ******************************

هنرعبارت است از: تجلی استعداد و خلاقیت آدمی در طبیعت.

علی شریعتی
                   

                        ******************************

کسی که آدم پیش رویش را آنگونه که هست نمی بیند

خیلی زود به مرزجدایی می رسد . ارد بزرگ

                        ******************************
كار ما نماینگر قابلیت های ماست . گوته

                       *******************************
كسی كه سعی می كند بطرف هدف نهایی

قدم بردارد مانند مسافری است كه شب هنگام

از كوه بالا می رود زمانی كه به قله آن رسید

چندان به ستارگان نزدیك نیست اما آنها را بهتر می بیند. تانری

                        *****************************
هر كس با استعدادهایی خلق شده كه باید آنها

را به كار بندد . به كار بستن  آنها ، بزرگترین سعادت

در زندگی هر فرد است . گوته

                         ****************************
با گفتن واژه هایی همانند نمی توانم ! و یا نمی شود ! هر روز پس تر

میروید. ارد بزرگ
                         ****************************

بزرگترین سعادت فرار از فلاكت است.الیوت

                         ****************************
خواستار سعادت دیگران بودن بزرگترین خوشبختی هاست.الثرر
                         ****************************

تواناترین آدمها ، بیشتر زمانها خود را ناتوان می یابند. ارد بزرگ

                         ****************************
آدمها را آنگونه که هستند بخواهیم نه آنگونه که می خواهیم .

 ارد بزرگ

                          ***************************

حسن شهرت و نام نیك بزرگترین سعادتهاست. شیللر

                          ***************************
سعادت دیگران بخشی مهم از خوشبختی ماست. رنان
     

                           **************************

اندیشه و انگاره بیمار آینده را تیره و تار می بیند. ارد بزرگ

                           **************************
هنگام نیكبختی است كه باید بیمناك بود.هیچ چیز تهدید آمیز تر از سعادت 
نیست. موریس مترلینگ

                           *************************
سعادت مانند توپ فوتبال است وقتی از ما دور می شود دنبال آن

می دویم  و  وقتی می ایستد با یك ضربه آنرا از خود دور می سازیم.

شاتو بریان 


                           *************************
قهرمان واقعی كسی است كه سبب خوشی دیگران می گردد.

مونترلان

                           ************************
تنها راه ماندگاری هر مراوده دوستانه ایی ، درک

درست واقعیات طرف پیش  رویمان است . ارد بزرگ

                            ***********************
آنها كه غایبند ، كمال مطلوب اند . حاضرین معمولی و پیش پا

افتاده اند.

گوته 



                            ***********************
اگر نتوانیم آزاد زندگی نمائیم ، بهتر است مرگ را

با آغوش باز استقبال کنیم.مهاتما گاندی
                            ***********************

اگر هدف زندگی هویدا باشد ده ها راه بن بست

نیز نمی تواند ما را از پیش رفتن به سوی آن باز دارد . ارد بزرگ
                            ************************

سعادت مثل پروانه ای است كه روی برگهای گل بخواب رفته باشد

به مجرد اینكه نزدیكش بروی بالهای خود را باز كرده و در فضا پرواز

می كند. آندره توریه

                            ************************
برای اینكه بشر بتواند در دنیا خوشبخت زندگی كند بایدازقسمتی از توقعات خود بكاهد. شامفور

                             ************************
آنچه رخ داده را باید پذیرفت اما آنچه روی نداده را می توان به میل

خویش ساخت . ارد بزرگ

                             ************************
احمق هیچوقت سعادتمند نمی شود. سیسرون

                             ************************
فرمانبری بسیار کم خطرتر از فرمان راندن است. تامس ا کمپیس

                             ***********************
خویش را خوار نکنیم و ارزشمندش بداریم بدینگونه است که در برابر

یاوه گویان می ایستیم و پاسخ شان را می دهیم. ارد بزرگ

                             ***********************
سیاست، هنر به دست آوردن پول از ثروتمندان و رای از فقرا

به بهانه حفاظت

هرکدام از این دو دسته از دیگری می باشد . اسکار آمرینگر

                             ***********************

برای انكه در زندگی دچار لغزش نشوی همواره قلب خود را پاك نگه دار.كارلایل

                                   




طبقه بندی: تکنیکهای موفقیت،  جملاتی از بزرگان، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 21 بهمن 1389

ماوس را روی مربع قرمز نگه داشته و آن را حركت دهید.
سعی كنید مربع قرمز رنگ با دیواره و مربع/مستطیل های آبی رنگ برخورد نكند.
اگر بتوانید بیشتر از 18 ثانیه از برخورد جلوگیری كنید، شما یك نابغه هستید!
گفته شده خلبانان نیروی هوایی آمریكا تا 2 دقیقه می توانند به بازی ادامه بدهند!

 




طبقه بندی: طالع بینی، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : یکشنبه 17 بهمن 1389
یک پیرزن چینی دوکوزۀ آب داشت که آنها را به دو سر چوبی که روی دوشش می گذاشت ، آویخته بود و از این کوزه ها برای آوردن آب از جویبار استفاده می کرد
یکی از این کوزه ها ترک داشت ، در حالی که کوزه دیگر بی عیب و سالم بود و همۀ آب را در خود نگه می داشت .
هر بار که زن پس از پرکردن کوزه ها ، راه دراز جویبار تا خانه را می پیمود ، آب از کوزه ای که ترک داشت چکه می کرد و    زمانی که زن به خانه می رسید ، کوزه نیمه پر بود....................


ادامه مطلب
طبقه بندی: عمومی،  داستانهای حکیمانه، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : یکشنبه 17 بهمن 1389

شخصی از پروردگار درخواست نمود به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند

پذیرفت و او را وارد اتاقی نمود که مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا

نشسته بودند. همه گرسنه و نا امید و در عذاب بودند. هر کدام قاشقی

داشتند که به دیگ میرسید ولی دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود

بطوریکه نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند، عذاب آنها وحشتناک

بود. آنگاه خداوند به او گفت اینک بهشت را به تو نشان میدهم، او به

اتاق دیگری که درست مانند اتاق اولی بود وارد شد. دیگ غذا، جمعی از

مردم و همان قاشق های دسته بلند. ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند. آن

مرد گفت: نمی فهمم چرا مردم در اینجا شادند در حالیکه شرایط با اتاق

 بغلی یکسان است؟ خداوند تبسمی کرد و گفت: خیلی ساده است، در اینجا  آنها

 یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند. هر کسی با قاشقش غذا دهان

دیگری میگذارد چون ایمان دارد کسی هست غذا در دهانش بگذارد.

 

 




طبقه بندی: عمومی،  داستانهای حکیمانه، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 16 بهمن 1389

روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد

پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید:

ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی

آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟

عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:…

1- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.

۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم.




طبقه بندی: داستانهای حکیمانه، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : دوشنبه 11 بهمن 1389

خصوصیات متولدین ماه های مختلف:سمبل-عنصر-سیاره -روز اقبال-اعداد شانس-سنگ خوش یمن-رنگ و خصوصیات اخلاقی

فروردین


سمبل : قوچ

عنصر: آتش

سیاره : مریخ

عضو آسیب پذیر :سر

روز اقبال : سه شنبه

اعداد شانس : 6 ، 9

سنگ خوش یمن: الماس

رنگ : قرمز

فروردینی ها در پی عشق آتشین و پر شورترین عشق ممكن اند

او خود به خود جنس مخالف را جذب می كند . لذتهای جسمانی برای او

بسیار اهمیت دارد و گاه احساس مالكیت شدیدی نسبت به معشوق خود

را دارد.

برای دیدن مابقی مطلب به ادامه مطلب مراجعه فرمائید.



ادامه مطلب
طبقه بندی: طالع بینی، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 7 بهمن 1389
مردی بود که همیشه گناه میکرد و توشه ی آخرتش پر از گناه بود. پس از سالها گناه و معصیت زمان مرگ فرا رسید، به دیار باقی رفت و سالها در عالم برزخ مثل همه ی آدمهای دیگه منتظر قیامت و روز موعود یعنی روز حساب ماند. افراد مختلفی در برزخ بودند با نامه ی اعمال مختلف: یکی با گناهان فراوان و دیگری توشه ای پر از کارهای خیر خدا پسندانه …

 بعضی ها به خود اطمینان داشتند و بعضی دیگر از کرده ی خویش پشیمان و بعضی دیگر… خلاصه روز موعود فرا رسید…  موقع حسابرسی و جدا شدن بهشتیان از جهنمیان شد … هر کس بر طبق اعمال و کارها و اعتقاداتشان سنجیده شد و وضعیتش مشخص.

یکی یکی حسابرسی می شدند و هر کس که جهنمی می شد هنگام برده شدن به جهنم از دیگران کمک می خواست و داد و فریاد می کرد و از دیگران تقاضای کمک می کرد… اما خداوند توجهی نمی کرد… تا اینکه نوبت مرد گناهکار شد … همه با هم صحبت می کردند و می گفتند گناه این مرد از گناه دیگران بیشتر است حتما جهنمی خواهد بود… حتی مامورین جهنم خود را برای بردن مرد به جهنم آماده کرده بودند … یک لحظه مرد دید که نفر جلویی او با اینکه اعمال بدش از او کمتر است راهی جهنم شد … با خود گفت کار تمام است تکلیف من مشخص است من جهنمی هستم …

نوبت مرد شد وقتی حسابرسی شد خدا گفت در نامه ی اعمالت کارهای بد تو خیلی بیشتر از کارهای خوب توست یعنی تو هیچ کار خیری نداری پس تو از جهنمیانی راهی جهنم شو … مامورین جهنم که از قبل خود را آماده کرده بودند او را تا نزدیک در جهنم بردند هنگامی که می خواستند او را وارد جهنم کنند و از در ورودی وارد جهنم شوند مرد یک لحظه برگشت و خدا را از ته دل صدا زد و خدا را نگاه کرد… همان لحظه خداوند فرمودند دست نگه دارید او از هم اکنون بهشتی است… همه تعجب کردند و گفتند چگونه است که افراد با گناه کمتر از او راهی جهنم شدند اما او با اینهمه گناه بهشتی است؟… خداوند گفت به ٢ علت …

گفتند بگو ان دو علت چیست که به خاطرش یک جهنمی را مورد رحمت خود قرار دادی؟

خداوند فرمودند:

١ - من در آنجا حضور داشتم و مشتاق بازگشت بندگانم به نزد خود بودم … لحظه ای که آن مرد میخواست وارد جهنم شود یک لحظه برگشت و فقط از من یاری خواست و فقط مرا صدا زد… اما جهنمیان دیگر غیر مرا صدا زدند من تا لحظه ی آخر منتظر بودم مرا صدا کنند اما هیچ یک مرا در قلب خود نیافت و مرا صدا نزد …

٢ - من همیشه در کنار آنان بودم اما آن لحظه ای مرا ندیدند من در آنجا حضور داشتم اما جهنمیان مرا ندیدند و برای کمک یافتن دیدگانشان فقط بندگان بی چیز و بی قدرت مرا می دید …اما آن مرد وقت رفتن در لحظه ی آخر فقط مرا صدا کرد و نگاهش فقط به من بود… من در چشمان او چیزی دیدم که اگر آن را در چشم گناهکارتر از او و در چشمان هر بنده ای ببینم هرگز او را به حال خودش رها نمیکنم … و خواسته اش را اجابت میکنم…

گفتند مگر در چشمان او چه دیدی ؟ خداوند فرمود: …من در لحظه ی آخر در چشمان او نور امید به خداوند را دیدم او در لحظه ی آخر به رحمت و بخشایش من امید داشت و با نور امید مرا از ته دل صدا کرد اما هیچ کدام از بندگان حاضر در اینجا به من امید نداشتند… و امیدشان به بندگانی بود که خود محتاج به رحمت من هستند…

بدانید که تنها راه نجات بندگان امید به رحمت و مهربانی من است. باور و امید او به من نجات دهنده ی او بود… چون تنها نجات دهنده من هستم … پس به نزد من بیایید و فقط مرا صدا بزنید و فقط به من امید داشته باشید… بیایید چون همیشه منتظر شما هستم … اگر بندگان میدانستند که چقدر مشتاق آنان هستم حتی یک لحظه برای صدا زدن من درنگ نمیکردن …




طبقه بندی: داستانهای حکیمانه، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 7 بهمن 1389
حکایت و داستان | نجس ترین چیز در دنیای خاکی به نظر شما نجس ترین چیز در این دنیای خاکی چیست؟ گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست؟

 برای همین کار، وزیرش را مامور می کند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آن را پیدا کند و یا هر کسی که بداند، سنگین ترین خلعت تخت و تاجش را به او بدهد.

وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ، همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد و عازم دیار خود می شود.

در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سوال کنم شاید جواب تازه ای داشت. بعد از صحبت با چوپان او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد. چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری.

وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است، تو اینکار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.

خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به جایزه بزرگ هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد. سپس چوپان به او می گوید کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری!




طبقه بندی: داستانهای حکیمانه، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 5 بهمن 1389

مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.ناگهان پسر 4ساله اش سنگی برداشت وبا آن چند خط روی بدنه ماشین کشید.مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار فرانسه ای که دردستش داشت، این کار را می کرد!در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را ازدست داد. وقتی پسرک پدرش را دید، با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! کی انگشتانم دوباره رشد میکنند؟ مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی برزبان نیاورد.. او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد. در حالی که ازکرده خود بسیار ناراحت و پشیمان
بود، جلوی ماشین نشست و به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود:

دوستت دارم بابایی

…..

…..

روز بعـــــد آن مــــــــرد خودکشـــــــــــی کــــــرد!!!!!


 

عصبانیت و دوست داشتن هیچ حد وحدودی ندارند. دوست داشتن را انتخاب کنید تا همیشه یک زندگی زیبا و دوست داشتنی
داشته باشید. این را نیز به یاد داشته باشید که:

وسایل برای استفاده کردن هستند و انسانها برای دوست داشتن.

امامشکل جهان امروزاینست که انسانهامورداستفاده واقع میشوندوبه وسایل عشق ورزیده میشود،بیاییدهمواره این گفته رابه یادداشته باشیم:

وسایل برای استفاده کردن هستند،،انسانها برای دوست داشتن هستند.
مواظب افکارتان باشید ، آنها به کلمات تبدیل می شوند. مواظب کلماتی که به زبان می آورید ، باشید ، آنها به رفتارتبدیل می شوند . مواظب رفتارتان باشید ، آنها به عادت ها تبدیل میشوند ، مواظب عادت هایتان باشید ، آنها شخصیت شما را شکل می دهند مواظب شخصیت تان باشید ،
چون سرنوشت شما را می سازند.




طبقه بندی: داستانهای حکیمانه، 
ارسال توسط علی حریرساز
آرشیو مطالب
نظر سنجی
آیا شما مطالب روانشناسی را در زندگی خود به کار میبرید؟






صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی