تبلیغات
راز بهتر زیستن و بهتر زندگی کردن - مطالب داستانهای موفقیت
راز بهتر زیستن و بهتر زندگی کردن
بیا لبخند بزنیم بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا . . .

بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 18 مرداد 1392


حکایت و داستان | روزی که ممکن بود به هدر برود یورگن یولدا دانشجوی دانشگاه کپنهاک، در یکی از تعطیلات تابستانی به عنوان راهنمای تور مشغول به کار شد. 


ادامه مطلب
طبقه بندی: داستانهای موفقیت،  عمومی،  کوتاه و آموزنده، 
برچسب ها: موفقیت، تفكر، زمان، نكات حوشبختی، درس زندگی، طرز فكر،
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : دوشنبه 30 اردیبهشت 1392
حکایت و داستان | نایست حتی اگر... بینندگان عزیز؛ برای شما گزارش می کنیم از شهر مکزیکوسیتی ، محل برگزاری مسابقات المپیک سال 1968.


ادامه مطلب
طبقه بندی: داستانهای موفقیت، 
برچسب ها: داستانهای موفقیت، داستان، حکایت، موفقیت، مسابقه، دویدن، ورزشکار، المپیک، چهره ماندگار،
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 24 فروردین 1392
حکایت و داستان | مسابقه دوی قورباغه ها روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه دو بدهند. هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود.


ادامه مطلب
طبقه بندی: داستانهای موفقیت، 
برچسب ها: حکایت و داستان، داستان های موفقیت، موفقیت، تلاش، ناشنوا، مسابقه، قورباغه،
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 14 فروردین 1392
حکایت و داستان | لذت زندگی دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند. یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟


ادامه مطلب
طبقه بندی: داستانهای موفقیت،  داستانهای حکیمانه، 
برچسب ها: داستان حکیمانه، لذت بردن زندگی، موفقیت، میمون، هزار پا،
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 9 فروردین 1392
حکایت و داستان | لوح زندگی را چگونه بخوانیم مرد ثروتمند بدون فرزندی بود که به پایان زندگی اش رسیده بود، کاغذ و قلمی برداشت تا وصیتنامه خود را بنویسد:


ادامه مطلب
طبقه بندی: داستانهای موفقیت، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 7 آبان 1390
نکته ها و پند ها | شما عقاب هستید یا اردک؟ وقتی شما به شهر نیویورک سفر کنید، جالب ترین بخش سفر شما هنگامی است که پس از خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید. اگر یک تاکسی برای ورود به شهر و رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آورده است؛


ادامه مطلب
طبقه بندی: داستانهای حکیمانه،  داستانهای موفقیت، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 5 آبان 1390
نکته ها و پند ها | من از مرگ می ترسم روزی جوان جویای علم، نزد استاد دانشمند و با کمالاتی رفت و از او پرسید: من خیلی از مرگ می ترسم، این ترس همیشه و از بچگی با من بوده، نمی دانم چه کنم. شما می توانید به من بگویید چرا، من که زندگی خوبی دارم، کاری به کسی ندارم و دارم زندگی خودم را می کنم، چرا باید از این افکار رنج ببرم؟


ادامه مطلب
طبقه بندی: داستانهای حکیمانه،  داستانهای موفقیت، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 20 مرداد 1390
از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟

گفت: بله فقط یک نفر.

پرسیدند: چه كسی؟

بیل گیتس ادامه داد:...

 



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستانهای موفقیت، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : دوشنبه 13 تیر 1390

حکایت و داستان | حکایت جنگل ما مورچه هر روز صبح زود سر کار می رفت و بلافاصله کارش را شروع می کرد با خوشحالی به میزان زیادی تولید می کرد. رئیسش که یک شیر بود، ازاینکه می دید مورچه می تواند بدون سرپرستی بدین گونه کار کند، بسیار متعجب بود.

به ادامه مطلب مراجعه فرمائید...



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستانهای حکیمانه،  داستانهای موفقیت، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 3 تیر 1390
استادی درشروع كلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت كه همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟
شاگردان جواب دادند 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ........ استاد گفت : من هم بدون وزن كردن ، نمی دانم دقیقا' وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد . استاد پرسید :خوب ، اگر یك ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟ یكی از شاگردان گفت : دست تان كم كم درد میگیرد.
حق با توست . حالا اگر یك روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری جسارتا' گفت : دست تان بی حس می شود . عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا' كارتان به بیمارستان خواهد كشید ....... و همه شاگردان خندیدند . استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییركرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه باید بكنم ؟
شاگردان گیج شدند . یكی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت : دقیقا' مشكلات زندگی هم مثل همین است .
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشكالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فكر كنید ، به درد خواهند آمد . اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می كنند و دیگر قادر به انجام كاری نخواهید بود. فكركردن به مشكلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است كه درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند .
هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی كه برایتان پیش می آید ، برآیید!
پس همین الان لیوان هاتون رو زمین بذارید
زندگی كن....
زندگی همینه



طبقه بندی: داستانهای حکیمانه،  داستانهای موفقیت، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 5 خرداد 1390

سه كاسه آب را روی شعله آتش قرار دهید. در كاسه اول تعدادی هویج بگذارید. در

كاسه دوم چند تخم مرغ بگذارید. در كاسه سوم مقداری پودر قهوه بریزید. اجازه دهید

آب كاسه ها برای 15 دقیقه بجوشد. سپس محتویات هر كاسه را خارج كنید.

هویج ها سفت بودند، حالا نرم هستند. داخل تخم مرغ ها نرم بودند، حالا سفت شده اند. پودر قهوه

ناپدید شده است اما حالا آب رنگ و بوی قهوه دارد.

آب جوش، محیط و مسائل هستند. می توانیم مانند هویج باشیم، سخت، قوی و نامنعطف، كه در برخورد با محیط و مسائل نرم و ضعیف شویم بدون اینكه تأثیری بر محیط گذاشته باشیم و مسائل را حل كرده باشیم؛ خسته، ناامید، تسلیم شرایط.

می توانیم مانند تخم مرغ باشیم، نرم و حساس، كه در برخورد با محیط و مسائل سنگدل و بی رحم شویم بدون اینكه تأثیری بر محیط گذاشته باشیم و مسائل را حل كرده باشیم؛ متنفر از دیگران، بیزار از خود.

می توانیم مانند قهوه باشیم، محیط و مسائل ما را تغییر نمی دهند بلكه ما محیط و مسائل را تغییر می دهیم و بر آنها تأثیر می گذاریم، تغییر و تأثیری مفید و مثبت، و خود نیز ارزشهای جدیدی یافته ایم؛ چیزهای جدیدی یاد گرفته ایم، دانش جدید، مهارت های جدید، توانمندی های جدید همراه با كسب تجارب جدید و باطنی شاد و روح بخش.

 




طبقه بندی: داستانهای موفقیت،  تکنیکهای موفقیت، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 23 اردیبهشت 1390
هسته اصلی پژوهش های این دو دانشمند 20 سال است آغاز شده و آنها به بررسی شماری از افسانه های رایج میان مردم درباره زندگی طولانی و سلامتی پرداخته اند.

نتیجه یک بررسی 90 ساله در آمریکا که روی زندگی 1528 نفر در این کشور انجام شده نشان می دهد این نظریه که رئیس باعث می شود کارمندش زود تر از موعد راهی آن دنیا شود افسانه ای بیش نیست.

«هاوارد فریدمن» و «لزلی مارتین» یافته های جدیدشان را در مورد زندگی در کتابی به نام «پروژه عمر طولانی» در دسترس همگان قرار داده اند.
هسته اصلی پژوهش های این دو دانشمند 20 سال است آغاز شده و آنها به بررسی شماری از افسانه های رایج میان مردم درباره زندگی طولانی و سلامتی پرداخته اند...

به ادامه مطلب مراجعه فرمائید...



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستانهای موفقیت،  عمومی، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 22 اردیبهشت 1390
پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است
پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است
بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود

نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید



طبقه بندی: داستانهای موفقیت،  تکنیکهای موفقیت، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : یکشنبه 18 اردیبهشت 1390
چاک از یک مزرعه دار در تکزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعهدار الاغ را روز بعد تحویل بدهد. اما روز بعد مزرعه دار سراغ چاک آمد و گفت: «متأسفم جوون. خبر بدی برات دارم. الاغه مرد.»چاک جواب داد: «ایرادی نداره. همون پولم رو پس بده.»

مزرعه دار گفت: «نمیشه. آخه همه پول رو خرج کردم...»
چاک گفت: «باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.»
مزرعه دار گفت: «میخوای باهاش چی کار کنی؟»
چاک گفت: «میخوام باهاش قرعه کشی برگزار کنم.»
مزرعهدار گفت: «نمیشه که یه الاغ مرده رو به قرعه کشی گذاشت!»
چاک گفت: «معلومه که میتونم. حالا ببین. فقط به کسی نمیگم که الاغ مرده است.»

یک ماه بعد مزرعه دار چاک رو دید و پرسید: «از اون الاغ مرده چه خبر؟»
چاک گفت: «به قرعه کشی گذاشتمش. ۵۰۰ تا بلیت ۲ دلاری فروختم و 998دلار سود کردم.»
مزرعه دار پرسید: «هیچ کس هم شکایتی نکرد؟»


چاک گفت: «فقط همونی که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم.»



طبقه بندی: داستانهای حکیمانه،  داستانهای موفقیت، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 16 اردیبهشت 1390
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد. ... یک روز او با صاحبکار خود موضوع را در میان گذاشت.

پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت می خواست تا او را از کار بازنشسته کنند.

به ادامه مطلب مراجعه فرمائید...



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستانهای حکیمانه،  داستانهای موفقیت،  تکنیکهای موفقیت، 
ارسال توسط علی حریرساز
(تعداد کل صفحات:3)      [1]   [2]   [3]  

آرشیو مطالب
نظر سنجی
آیا شما مطالب روانشناسی را در زندگی خود به کار میبرید؟






صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی