تبلیغات
راز بهتر زیستن و بهتر زندگی کردن - مطالب داستانهای عاشقانه
راز بهتر زیستن و بهتر زندگی کردن
بیا لبخند بزنیم بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا . . .

بازدید : مرتبه
تاریخ : دوشنبه 7 شهریور 1390
حکایت و داستان | خراش عشق چند سال پیش، در یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد...

ادامه مطلب
طبقه بندی: داستانهای عاشقانه، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : یکشنبه 23 مرداد 1390
حکایت و داستان | لنگه کفشی به قیمت انسانیت گاهی اوقات ما آدما چقدر از آدمیت دور می شیم. اصلا انگار یادمون می ره انسان هستیم یا اینکه طرفمون انسانه! چقدر گاهی انسان بودنمون رو ارزون می فروشیم. از خودم خجالت می کشم وقتی به یاد می آرم که...

ادامه مطلب
طبقه بندی: داستانهای عاشقانه،  داستانهای حکیمانه، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 19 مرداد 1390
حکایت و داستان | عشق واقعی همسرم با صدای بلندی گفت: تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟ روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

ادامه مطلب
طبقه بندی: داستانهای عاشقانه، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 14 مرداد 1390

حکایت و داستان | افسوس امروز روز دادگاه بود و منصور میتونست از همسرش جدا بشه. منصور با خودش زمزمه کرد چه دنیای عجیبیه، دنیای ما. یک روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم و امرو به خاطر طلاقش خوشحالم.

داستانی زیبا از روایتهای عاشقانه

به ادامه مطلب مراجعه فرمائید...



ادامه مطلب
طبقه بندی: داستانهای عاشقانه، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 12 خرداد 1390

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید.




طبقه بندی: داستانهای حکیمانه،  داستانهای عاشقانه، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : دوشنبه 9 خرداد 1390
دختری کنجکاو میپرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟ دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه

دختری کنجکاو میپرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟
دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه
مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است
رهروی گفت: کوچه ای بن بست
سالکی گفت: راه پر خم و پیچ ....

در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است
تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند
شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه
شیخ گفتا: گناه بی بخشش
واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است
محتسب گفت: منکر عظماست
قاضی شهر گفت: عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت
جاهلی گفت: عشق را عشق است
پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست

چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم!




طبقه بندی: داستانهای عاشقانه، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 3 خرداد 1390

شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد

داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.

استاد پرسید: چه آوردی ؟

با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به

امید پیداكردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق یعنی همین...!

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟

استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش

كه باز هم نمی توانی به عقب برگردی...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت .

استاد پرسید كه شاگرد چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین

درخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم. ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی

 برگردم .

استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین...!

و این است فرق عشق و ازدواج ...




طبقه بندی: عمومی،  داستانهای عاشقانه، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390

«جان بلا نکارد» از روى نیکمت برخاست. لباس ارتشى‌اش را مرتب کرد و به

 تماشاى انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزى پیش

 مى‌گرفتند مشغول شد. او به دنبال دخترى مى‌گشت که چهره او را هرگز

 ندیده بود اما قلبش را مى‌شناخت دخترى با یک گل سرخ.از سیزده ماه پیش

 دلبستگى‌اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزى فلوریدا با برداشتن

 کتابى از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته

 کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت‌هایى با مداد که در حاشیه صفحات آن به

 چشم مى‌خورد. دست خطى لطیف که حکایت از ذهنى هشیار و درون‌بین و

 باطنى ژرف داشت. در صفحه اول «جان» توانست نام صاحب دست خط را

 بیابد: «هالیس مى نل». با اندکى جست و جو و صرف وقت توانست نشانى

 خانم هالیس را پیدا کند. «جان» براى او نامه‌اى نوشت و ضمن معرفى خود

 از او در خواست کرد که به نامه نگارى با او بپردازد.روز بعد جان سوار بر

 کشتى شد تا براى خدمت در جنگ جهانى دوم عازم شود. در طول یک سال

 و یک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه‌نگارى به شناخت یکدیگر

 پرداختند. هر نامه همچون دانه‌اى بود که بر خاک قلبى حاصلخیز فرو مى‌افتاد

 و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. جان در خواست عکس کرد ولى با

مخالفت میس هالیس رو به رو شد. به نظر هالیس اگر جان قلباً به او توجه

 داشت دیگر شکل ظاهرى‌اش نمى‌توانست براى او چندان با اهمیت باشد.

 وقتى سرانجام روز بازگشت جان فرا رسید آن‌ها قرار نخستین دیدار ملاقات

 خود را گذاشتند: ٧ بعد از ظهر در ایستگاه مرکزى نیویورک. هالیس نوشته

 بود: «تو مرا خواهى شناخت از روى رز سرخى که بر کلاهم خواهم

 گذاشت.» بنابراین راس ساعت ٧ بعدازظهر جان به دنبال دخترى مى‌گشت

 که قلبش را سخت دوست مى‌داشت اما چهره‌اش را هرگز ندیده بود. ادامه

 ماجرا را از زبان جان بشنوید:زن جوانى داشت به سمت من مى‌آمد بلند

 قامت وخوش اندام - موهاى طلایى‌اش در حلقه‌هایى زیبا کنار گوش‌هاى

 ظریفش جمع شده بود. چشمان آبى او به رنگ آبى گل‌ها بود و در لباس

 سبز روشنش به بهارى مى‌ماند که جان گرفته باشد. من بى‌اراده به سمت

 او گام برداشتم کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روى

 کلاهش ندارد. اندکى به او نزدیک شدم. لب‌هایش با لبخند پر شورى از هم

 گشوده شد اما به آهستگى گفت «ممکن است اجازه بدهید من عبور

 کنم؟» بى اختیار یک قدم به او نزدیک‌تر شدم و در این حال خانم هالیس را

 دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنى حدود ٥٠ ساله که

 موهاى خاکسترى رنگش را در زیر کلاهش جمع کرده بود. اندکى چاق بود.

 مچ پاى نسبتا کلفتش توى کفش‌هاى بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر

 سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهى قرار

 گرفته‌ام. از طرفى شوق تمنایى عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا

 مى‌خواند و از سویى علاقه‌اى عمیق به زنى که روحش مرا به معنى واقعى

 کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوتم مى‌کرد. او آن جا ایستاده بود و با

 صورت رنگ پریده و چروکیده‌اش که بسیار آرام وموقر به نظر مى‌رسید و

 چشمانى خاکسترى و گرم که از مهربانى مى‌درخشید. دیگر به خود تردید

 راه ندادم. کتاب جلد چرمى آبى رنگى در دست داشتم که در واقع نشان

 معرفى من به حساب مى‌آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقى در کار

 نخواهد بود. اما چیزى بدست آورده بودم که حتى ارزشش از عشق بیشتر

 بود. دوستى گرانبها که مى‌توانستم همیشه به او افتخار کنم. به نشانه

 احترام وسلام خم شدم وکتاب را براى معرفى خود به سوى او دراز کردم. با

 این وجود وقتى شروع به صحبت کردم از تلخى ناشى از تاثرى که در کلامم

 بود متحیر شدم. من «جان بلا نکارد» هستم وشما هم باید خانم «مى نل»

 باشید. از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام

 بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمى شکیبا از هم گشوده شد و به آرامى گفت

 «فرزندم من اصلا متوجه نمى‌شوم! ولى آن خانم جوان که لباس سبز به تن

 داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روى

 کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که

 او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست. او گفت که «این فقط یک امتحان است!»

طبیعت حقیقى یک قلب، تنها زمانى مشخص مى‌شود که به چیزى به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد!

نظرتون راجب این داستان برام خیلی مهمه ممنون




طبقه بندی: داستانهای عاشقانه، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : یکشنبه 4 اردیبهشت 1390

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .




طبقه بندی: داستانهای عاشقانه، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 3 اردیبهشت 1390

مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد
روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی
از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو
وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر
سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد
یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم
بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی
همسایه ها گفتن كه اون مرده
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی
به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور

كامل ببینه
با همه عشق و علاقه من به تو

مادرت




طبقه بندی: داستانهای عاشقانه، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 26 اسفند 1389

سالها پیش , در کشور آلمان , زن و شوهری زندگی می کردند.آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند , ببر کوچکی در جنگل , نظر آنها را به خود جلب کرد.مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیک شد.به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت.پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد.اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید , خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید , دست همسرش را گرفت و گفت :عجله کن!ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم.آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر کوچک , عضوی از ا عضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند. سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود.در گذر ایام , مرد درگذشت و …

مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق , دعوتنامه ی کاری برای یک ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید.زن , با همه دلبستگی بی اندازه ای که به ببری داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود , ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگی اش دور شود.پس تصمیم گرفت : ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد.در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزینه های شش ماهه , ببر را با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و کارتی از مسوولان باغ وحش دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود , بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.دوری از ببر, برایش بسیار دشوار بود.روزهای آخر قبل از مسافرت , مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت ها کنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد.سر انجام زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری , با ببرش وداع کرد.

بعد از شش ماه که ماموریت به پایان رسید , وقتی زن , بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند , در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد : عزیزم , عشق من , من بر گشتم , این شش ماه دلم برایت یک ذره شده بود , چقدر دوریت سخت بود , اما حالا من برگشتم , و در حین ابراز این جملات مهر آمیز , به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش کشید.ناگهان , صدای فریادهای نگهبان قفس , فضا را پر کرد:نه , بیا بیرون , بیا بیرون : این ببر تو نیست.ببر تو بعد از اینکه اینجا رو ترک کردی , بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد.این یک ببر وحشی گرسنه است.اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود. ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی , میان آغوش پر محبت زن , مثل یک بچه گربه , رام و آرام بود.اگرچه , ببر مفهوم کلمات مهر آمیزی را که زن به زبان آلمانی ادا کرده بود , نمی فهمید , اما محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد.چرا که عشق آنقدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالی است که از تفاوت نوع و جنس فرا رود.

برای هدیه کردن محبت , یک دل ساده و صمیمی کافی است , تا ازدریچه ی یک نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هدیه کند.محبت آنقدر نافذ است که تمام فصل سرمای یاس و نا امیدی را در چشم بر هم زدنی بهار کند.عشق یکی از زیباترین معجزه های خلقت است که هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده تفاوتی درخشان و ستودنی , چشم گیر است.محبت همان جادوی بی نظیری است که روح تشنه و سر گردان بشر را سیراب می کند و لذتی در عشق ورزیدن هست که در طلب آن نیست.بیا بی قید و شرط عشق ببخشیم تا از انعکاسش , کل زندگیمان نور باران و لحظه لحظه ی عمر , شیرین و ارزشمند گردد.در کورترین گره ها , تاریک ترین نقطه ها , مسدود ترین راه ها , عشق بی نظیر ترین معجزه ی راه گشاست.مهم نیست دشوارترین مساله ی پیش روی تو چیست , ماجرای فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترین قفل ها با کلید عشق و محبت گشودنی است.پس : معجزه ی عشق را امتحان کن !




طبقه بندی: داستانهای عاشقانه، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 23 دی 1389

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

 

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم

زندگی بر سه پایه استوار است:

عشق عشق عشق




طبقه بندی: داستانهای عاشقانه، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 11 دی 1389

یک روز آموزگار از دانش‌آموزانی که در کلاس بودند پرسید:
آیا می‌توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند:
با بخشیدن، عشقشان را معنا می‌کنند.
برخی؛ دادن گل و هدیه
و برخی؛ حرف‌های دلنشین را، راه بیان عشق عنوان کردند.

شماری دیگر هم گفتند:

با هم بودن در تحمل رنج‌ها و لذت بردن از خوشبختی را، راه بیان عشق می‌دانند.

در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند، طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک‌ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه‌های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید:

آیا می‌دانید آن مرد در لحظه‌های آخر زندگی‌اش چه فریاد می‌زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد:

نه، آخرین حرف مرد این بود که، عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.

قطره‌های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد:

همه زیست شناسان می دانند که ببر فقط به کسی حمله می‌کند که حرکتی انجام می‌دهد و یا فرارمی‌کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش، پیش‌مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه‌ترین و بی‌ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

عشق پر معنا ترین کلمه ایست که انسان در زندگی خود گفته است .

 

چون این داستانو خیلی دوست داشتم دوباره گذاشتم.




طبقه بندی: داستانهای عاشقانه، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : جمعه 26 آذر 1389

فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند.
فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟
سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟
سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!
فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟
همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!

نکته ها:
در نگاه اول عشق حقیقی باعث فدای جان می شود که آزمونی بزرگ است و آنان که از آزمون گذشت از جان، سربلند بیرون می آیند در واقع جان خویش را نجات می دهند و خود را از بندها می رهانند.
برای عشق های بزرگ، آزمون های بزرگ باید تدبیر شود؛ ابراهیم نبی برای اثبات این عشق بزرگ، بارها در آزمون های بزرگ آزموده می شود و اوج آن زمانی است که بخاطر عشق الهی، بت های نمرود را می شکند و آنگاه که در منجنیق به آتش نمرود افکنده می شود، میان آتش،بهشت را با پرندگان آبی و طلایی و جوی های لاجوردی و سبز آن تماشا می کند؛ در میان شعله های فراری آتش فرشته آسمانی را می بیند، فرشته به او می گوید: ابراهیم آیا نیازی داری؟
ابراهیم نبی پاسخ می دهد: به تو؟ نه.
فرشته می پرسد: به خدا چطور؟
ابراهیم نبی پاسخ می دهد: خدا در چنین حالی خود،مرا می بیند و گفتگوهای دل و نیازهای نا گفته مرا می شنود.
خدا آتش را بر ابراهیم نبی سرد می کند و فرمان می دهد که او را نسوزاند.
آری ابراهیم از آزمون بزرگ عشق الهی سربلند بیرون می آید.

با تشکر.ali harirsaz

بر گرفته از سایت و پایگاه اطلاع رسانی تاجریان

www.tajerian.ir




طبقه بندی: داستانهای عاشقانه، 
ارسال توسط علی حریرساز
بازدید : مرتبه
تاریخ : یکشنبه 21 آذر 1389

«جان بلا نکارد» از روى نیکمت برخاست. لباس ارتشى‌اش را مرتب کرد و به تماشاى انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزى پیش مى‌گرفتند مشغول شد. او به دنبال دخترى مى‌گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را مى‌شناخت دخترى با یک گل سرخ.از سیزده ماه پیش دلبستگى‌اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزى فلوریدا با برداشتن کتابى از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت‌هایى با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم مى‌خورد. دست خطى لطیف که حکایت از ذهنى هشیار و درون‌بین و باطنى ژرف داشت. در صفحه اول «جان» توانست نام صاحب دست خط را بیابد: «هالیس مى نل». با اندکى جست و جو و صرف وقت توانست نشانى خانم هالیس را پیدا کند. «جان» براى او نامه‌اى نوشت و ضمن معرفى خود از او در خواست کرد که به نامه نگارى با او بپردازد.روز بعد جان سوار بر کشتى شد تا براى خدمت در جنگ جهانى دوم عازم شود. در طول یک سال و یک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه‌نگارى به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه‌اى بود که بر خاک قلبى حاصلخیز فرو مى‌افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. جان در خواست عکس کرد ولى با مخالفت میس هالیس رو به رو شد. به نظر هالیس اگر جان قلباً به او توجه داشت دیگر شکل ظاهرى‌اش نمى‌توانست براى او چندان با اهمیت باشد. وقتى سرانجام روز بازگشت جان فرا رسید آن‌ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند: ٧ بعد از ظهر در ایستگاه مرکزى نیویورک. هالیس نوشته بود: «تو مرا خواهى شناخت از روى رز سرخى که بر کلاهم خواهم گذاشت.» بنابراین راس ساعت ٧ بعدازظهر جان به دنبال دخترى مى‌گشت که قلبش را سخت دوست مى‌داشت اما چهره‌اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان جان بشنوید:زن جوانى داشت به سمت من مى‌آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاى طلایى‌اش در حلقه‌هایى زیبا کنار گوش‌هاى ظریفش جمع شده بود. چشمان آبى او به رنگ آبى گل‌ها بود و در لباس سبز روشنش به بهارى مى‌ماند که جان گرفته باشد. من بى‌اراده به سمت او گام برداشتم کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روى کلاهش ندارد. اندکى به او نزدیک شدم. لب‌هایش با لبخند پر شورى از هم گشوده شد اما به آهستگى گفت «ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟» بى اختیار یک قدم به او نزدیک‌تر شدم و در این حال خانم هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنى حدود ٥٠ ساله که موهاى خاکسترى رنگش را در زیر کلاهش جمع کرده بود. اندکى چاق بود. مچ پاى نسبتا کلفتش توى کفش‌هاى بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهى قرار گرفته‌ام. از طرفى شوق تمنایى عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مى‌خواند و از سویى علاقه‌اى عمیق به زنى که روحش مرا به معنى واقعى کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوتم مى‌کرد. او آن جا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده‌اش که بسیار آرام وموقر به نظر مى‌رسید و چشمانى خاکسترى و گرم که از مهربانى مى‌درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمى آبى رنگى در دست داشتم که در واقع نشان معرفى من به حساب مى‌آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقى در کار نخواهد بود. اما چیزى بدست آورده بودم که حتى ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستى گرانبها که مى‌توانستم همیشه به او افتخار کنم. به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براى معرفى خود به سوى او دراز کردم. با این وجود وقتى شروع به صحبت کردم از تلخى ناشى از تاثرى که در کلامم بود متحیر شدم. من «جان بلا نکارد» هستم وشما هم باید خانم «مى نل» باشید. از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمى شکیبا از هم گشوده شد و به آرامى گفت «فرزندم من اصلا متوجه نمى‌شوم! ولى آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روى کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست. او گفت که «این فقط یک امتحان است!»

طبیعت حقیقى یک قلب، تنها زمانى مشخص مى‌شود که به چیزى به ظاهر بدون جذابیت پاسخ بدهد!




طبقه بندی: داستانهای عاشقانه، 
ارسال توسط علی حریرساز
(تعداد کل صفحات:2)      [1]   [2]  

آرشیو مطالب
نظر سنجی
آیا شما مطالب روانشناسی را در زندگی خود به کار میبرید؟






صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی